تبليغاتX
شنبه بیست و نهم دی 1386
انتقام چمن یا مشاجره از نوع اسکارلتی یا کش لاستیکی شهر ثورو

-و ما در فاصله دو فراموشی می‌رفتیم.

-دختر به آنها نگاه کرد و لبخند نصفه نیمه مبهمی تحویل‌شان داد. یک لبخند ژوکوند اتوبانی تمام عیار.

-هیپی‌ها مثل قالیچه‌های رنگ و رو رفته پهن شده بودند روی چمن و انتظار تاجر فرش‌های بزرگ را می‌کشیدند.

-کتاب شعر را گذاشت توی قفسه و از مغازه رفت بیرون وقتی می‌رفت دیگر آرام شده بود. رفتم جلو و دیدم دودلی‌اش افتاده زمین.

شبیه گل رس بود اما عصبی بود و وول می‌خورد. دودلی‌اش را گذاشتم توی جیبم و آوردم خانه و چون از بیکاری نمی‌دانستم چه کنم، این شکلی درستش کردم.

-من فقط شعر میگم. چوپون کاغذها که نیستم.تا ابد هم نمی‌تونم مواظب‌شون باشم. اصلا معنی نداره.

-زنم رفته بود از مغازه بستنی بخرد. از این مغازه‌های سر شبی فقط دو سه تا کوچه بالاتر.

(لطفن اتوبوس پیر را بخانید. کسایی که زر میزنن صید قزل‌آلا مزخرفه پس براتیگان مزخرفه، لطفن خفه بشن و برن اتبوس پیر بخونن. روشنفکرای کافی‌شاپ نشین خاله زنک (ک.پ: فربد) هم هی هرجا میشینن نگن براتیگان محشره تا همه زده بشن از براتیگان. فقط همتون خفه بشین و برین اتوبوس پیر بخونین. لطفن)

(خیلی دلم میخاست تو پرانتز بالا فش ناجور بدم ولی از وقتی این پست پوری خوندم دیگه فش تو دهنم نمی‌چرخه)

(چرا اینجوریه که وقتی دارم نارنگی میخورم همه پرهای نارنگی و زرتی می‌چپونم تو حلقم اما با پره آخر کلی لاس میزنم تا بخورمش؟ یا مثلن اتوبوس پیر اینهمه جمله باحال داره بعد من توی بیست صفحه آخر جمله‌های باحال یاداشت کردم و روی داستان‌ها مکث کردم. چرا اینجوریه؟)

+ نوشته شده در 15:2 توسط مك كيب.
جمعه بیست و یکم دی 1386
آقا سلام
آقا سلام
باز محرمت آمد با بیرق سیاه و صدای طبل.با ناله مداح و اشک ملت...
آقا امسال چه دیالوگ‌هایی برایت نوشته‌اند این جماعت مداح؟یادت می‌اید پارسال را که آن جوانک مداح مادرت را هم زنده کرد و آورد توی معرکه؟یا علی‌اصغرت را شش ساله کرد؟یادت می‌اید از قول عباس چه گفت؟...به دل نگیر آقا...این جماعت تشنه‌ی قصه‌اند.هر چه قصه پر آب و تاب‌تر گریه‌کن بیشتر،جیب پر تر...نان از گریه ملت می‌خورند این جماعت...به دل نگیر اگر از چشم و ابروی تو می‌گویند که چه شهلا بود و از پای عباس که وقتی می‌نشست روی اسب روی زمین کشیده میشد...ببخش‌شان به آن پیرغلامی که از روی مَقتل می‌خواند و پس می‌افتاد از غم فاجعه...به آنکه درک میکرد نه احساس...

آقا آن مداح را یادت هست که می‌گفتند هرجا او می‌خواند امام زمان آنجاست؟آره همان که لب و لوچه‌اش کج بود.امسال برایت مرثیه جدید خوانده به سبک رپ.خوب هم خوانده آقا.قربانت بروم که که اگر نبودی معلوم نبود این جماعت استعداد موسیقیایی و قر کمر خود را کجا خالی می‌کردند...به دل نگیر آقا.این هم یکجور هنر است به سبک و سیاق امروزی.این هم سال به سال Upgrade می‌شود.دیروز با طبل،امروز با گیتار...

آقا تو را به خدا حواست باشد امسال به خواب که میروی.بخصوص که انتخابات مجلس نزدیک است.یادت می‌اید ده سال پیش را که آن مداحِ گرام می‌گفت به خوابش آمدی و گفتی هر کس به فلانی رای ندهد گریه‌اش حلال نیست؟آقا به دل نگیر اگر امسال هم از طرفت یک لیست اعلام کردند با نام "کاندیداهای مورد تایید آقا اباعبدالله"...به دل نگیر آقا.اینها یک عمر است به اسم دین چوب توی آستین خلق‌الله می‌کنند.

آقا سه سال پیش را یادت هست بیت‌الزهرا بودیم؟سه ساعت گریه کردیم و سینه زدیم بعد گفتند امروز از نهار خبری نیست.خندیدیم و آمدیم بیرون.یک مشت گرسنه راه افتادیم از میدان خراسان به سمت هیئت آشتیانیها.پای پیاده می‌رفتیم و بلند بلند می‌خواندیم: " اگه منو رها کنی کسی برام نمی‌مونه/همه درا بسته به روم غیر درِ همین خونه "
درِ مسجد آشتیانیها را می‌گفتیم که چون دیرتر از همه جا نهار میداد تنها شانس‌مان بود.یادت هست بهت گفتم: حاجت نمیدی؟ اقلا ناهار بده.
رسیدیم و دیدیم در باز است.رفتیم و نشستیم بالای مجلس.اولین غذا را به من دادند.یک سینی بود داخلش یک کاسه آبگوشت پر گوشت،یک کیسه سبزی،دوغ،گوشت کوبیده...یک نگاه به غذا کردم و پقی زدم زیر گریه که: آقا ما یه زری زدیم قرار نشد شرمنده‌مون کنی...
آقا امسال آن دور و برها نگرد دنبال ما.بالانشین شده‌ایم با اجازه‌ات.کلاسمان رفته بالا.آقا راست می‌گویند میدان محسنی شام غریبان‌های رویایی دارد؟...
+ نوشته شده در 18:8 توسط باکونون.
یکشنبه شانزدهم دی 1386
گشتاور حول مبدا مختصات
-  آقا بفرمایید در خدمت باشیم.
× خدمت از ماست برادر.
-  و الله تعارف نمی‌کنم...
‍‍× ای آقا این حرفا چیه؟شما بُکُنید انگار ما کردیم...

[ یکی از تعارفات معمول،که بین ما و پسر همسایه رد و بدل می‌شود وقتی ایشان از غیبت والدین سو استفاده کرده و خانوم می‌آورند]

لیبل: به کجا می‌رویم؟
+ نوشته شده در 23:31 توسط باکونون.
جمعه چهاردهم دی 1386
یک شهر تمام استیل

-مرد با دو پاکت شیر از دفتر ترانسپورت واحد 6 کارخانه ذوب فلز بیرون می‌آید. کارگرها برایش دست تکان می‌دهند. مرد لبخندی می‌زند و از در کارخانه بیرون می‌رود. امروز دیگر لازم نیست کارت بزند. لب جاده منتظر ماشین است. یکی از دو پاکت شیر سوراخ است و دارد می‌شاشد به عمر تلف شده مرد.

-یه فیلمساز مثه گربه‌ای میمونه که داره زیر چشمی نگاه می‌کنه، یه فضول، همچنان که سینما سوراخ کلیدیست به اتاق خواب والدین و تو جاسوسی شون می‌کنی و ازشون متنفر میشی و احساس گناه می‌کنی اما نمی‌تونی نگاه نکنی. این فیلم شبیه جنایت میکنه و کارگردان شبیه جنایتکاران. (از دیالوگ‌های فیلم دریمرز اثر برتولوچی بزرگترین کارگردان فیلمهای پورنو در جهان که استثنا و اشتباهن این کارش شاهکار از آب در اومده)

-وقتی داری توی توی اتوبوس، تاکسی و مترو بالا پایین میشی و با اس‌ام‌اس با معشوقت (محبوبت،‌زیدت یا جی‌افت یا هر گه دیگه)لاس میزنی و موبایلت یه چسه بیشتر شارژ نداره و حتی اگه بگوزه هم خاموش میشه، چه حسی داری؟ این حس قطعن راه رفتن روی لبه شادی و عصبانیته. یکی از ده حس تخمی روی زمین.

+ نوشته شده در 1:32 توسط مك كيب.
دوشنبه دهم دی 1386
در ستایش دروغ

من نمی‌دونم قضیه چیه فقد صادق به من گفته باید اعتراف کنی:

-اعتراف می‌کنم اصن آدمه صادق و راستگویی نیستم و مثه سگ دارم صب تا شب دروغ می‌گم و ادای آدمای راستگو در میارم و اینقد خوب نقش بازی میکنم که همه دروغام باور می‌کنن از جمله خودم. دروغام به هیچ وجه بی‌ضرر نبودن بلکه خیلی وقتا به افتضاح ختم شدن. اما همیشه دورغای جذاب تعریف کردم.

-اعتراف می‌کنم از لحاظ جنسی به هیچ وجه آدم سالمی نیستم و خیلی هم ذهن منحرفی دارم. (خیلی دلم میخاست الان خودزنی به حده اعلی (یا اعلا) برسونم و ذهن منحرفم توضیح بدم اما توضیحش برابره با بوی شاش گرفتن رفاقتام)

-اعتراف می‌کنم ذره‌ای اعتماد به نفس ندارم و به شدت احساس می‌کنم و آدمه ضعیفی هستم و مثه سگ از قرار گرفتن تو جاها و موقعیت‌های جدید می‌ترسم و اینکه همیشه به خودم دری وری میگم و خودم مسقره میکنم فقد یه راهکاره دفاعیه برای راحت کردن خودم.

-اعتراف می‌کنم حرفا و شوخی‌های دیگران به شدت ناراحتم می‌کنه و بعضی وقتا به عذاب کشیدنم ختم میشه اما ادای آدمای با جنبه رو در میارم و یه جوری رفتار میکنم که انگار به تخمم نیست.

-اعتراف می‌کنم هیچوقت خودم نبودم و همیشه ادا در آوردم ینی تو هر جمعی بودم یا پیش هر آدمی بودم سریع خودم با اون جمع و فرد یکی کردم و عجیب ریاکارم

-اعتراف می‌کنم همه این شلوغ بازیام و نظر مخالف دادن‌هام فقد برای جلب توجهه حتی لباس پوشیدنم و اینکه خودم می‌کشم متفاوت باشم برای ارضای این نیازمه

(با نگاه به بند یک هیچ دلیلی نداره اینایی که گفتم راست باشه)

(خاستم بگم عجب پست چرندی بود دیدم میشه همون بند سه) 

(از لنی، محمد، ماری،پوری، مجتبی و شرزاد میخام که خودشون چس نکنن و بیان عین آدم اعتراف کنن)

 

+ نوشته شده در 20:13 توسط مك كيب.
پنجشنبه ششم دی 1386
کد شناسایی گوشی قاچاق: #06#*

هیچکاک میگه: اگر فیلمی خوب باشد، حتی اگر صدای فیلم هم قطع شود باز هم تماشاگر می‌تواند بفهمد فیلم چطور پیش می‌رود.

این چیزایی که در ذیل(کجا هست؟) میاد تجربه‌های من از دیدن فیلم به صورت بی‌صداست. هرچند شاید تو بعضی از موارد منظور من از بی‌صدا با منظور هیچکاک از بی‌صدا یکی نباشه اما مفهومشون خیلی شبیه همه.


- کافه ستاره: به لطف تکنولوژی فوق پیشرفته سینماهای کشورمون یه ربع از فیلم کافه ستاره رو بی‌صدا دیدیم (تو سینما سپیده) و ملت دو دقیقه آخره اون پونزده دقیقه (چی شد) فهمیدن که فیلم صداش قطع شده. واقعن فیلم داشت بدون صدا عالی جلو می‌رفت و خب کافه ستاره با استانداردهای سینمای ایران جز فیلمای خوب رده‌بندی میشه.


- املی: این دفه صدای فیلم وصل بود اما زبان فیلم فرانسوی بود و زیرنویس فیلم هم انگلیسی بود و فک کنم دیگه همه می‌دونن فهم من از زبان‌های انگلیسی و فرانسوی با شتر برابری می‌کنه. من نه تنها بعد از دیدن فیلم ان‌کف شده بودم و خرکیف بودم بلکه حسم این بود که کل دیالوگای فیلم فهمیدم، با اینکه نصف دیالوگای فیلم متوجه نشدم. (فعل و فاعل این جمله کلن از دست رفت) و آیا لازمه بگم املی شاهکاره؟


- بلوار مالهالند: چون من ساعت یک و دو نصفه شب فیلم میبینم و تو این ساعت اگه بگوزیم هم همه از خاب بیدار میشن مجبورم اسپیکر خاموش کنم. فیلم هم زیرنویس انگلیسی داشت من به طوره کلی میتونم بگم هیچی از فیلم حالیم نشد.(البته وقتی با زیرنویس فارسی هم دیدم چیزی نفهمیدم) و فک کنم همه به طوره مشترک بپذیریم که بلوار مالهالند آشغال و چرند و بوق شعره.


- فیل: این دفه اسپیکر خاموش نبود اما نمی‌دونم چرا فیلم صداش پریده بود.زیر نویس هم نداشت و من کاملن این فیلم فهمیدم با جزئیاتش و به نظرم این فیلم اصن نیازی به دیالوگ نداشت و تصاویر کاملن گویا بود و من از یه بابایی هم شنیدم که گاس ون سنت برای بازیگراش دیالوگ ننوشته و به بازیگراش گفته در طول فیلم هرچی میخان بگن و باز هم همگی قبول دارین که فیل شاهکاره.(هرچند که نخل طلا حقش نبود)


- جایی در دوردست: باز هم به لطف تکنولوژی سینماهای ایران یه ده دقیقه‌ای صدای این فیلم قطع بود.(تو سینما فرهنگ) خب مسلمن هیچکس چیزی نفهمید خداییش هم فیلم جایی در دوردست فیلم آشغالیه.


- اتوبوس شب: این دفه نه صدای فیلم قطع بود نه انگلیسی حرف میزدن ولی از بس دیالوگای فیلم مزخرف و اضافی بودن که من هر لحظه دعا میکردم بازیگرا خفه بشن و بذارن فیلم کارش بکنه. لکن تو اتوبوس شب هرجا فیلم دیالوگ داشت ریده بود خدایی یه لحظه این فیلم بدون صدا تصور کنین عجب فیلم محشری میشد. اصن این فیلم احتیاجی به دیالوگ نداشت و در سکوت کامل می‌تونست قصه‌شو تعریف کنه هرچند که میرفت جز فیلمای کالت.(اعتراف میکنم اولین بار باکونون فکر بی‌صدا بودن این فیلم به ذهن من انداخت)


(لازم نیست بگین خودم میدونم که اینجوری فیلم دیدن نابود کردن فیلم و دقیقن عینه عذاب کشیدنه ولی جدن تجربه محشریه)

(خودم فهمیدم با کنار هم گذاشتن املی و جایی دوردست فیلم املی رو به لجن کشیدم اما چاره‌ای نبود)

(حسه جاری در این پست اینه که وای وای ببینین من هم واسه خودم انیم ها ببینین چه باکلاس نظر میدم.نثرشم خیلی مزخرف بود. خودم از خودم بدم اومد)

(آهنگ های نیک کیو خداست.مخصوصن هاله لویاش)

(این طولانی ترین پستم بود امیدوارم حوصله سر بر و روده درازی نشده باشه)

+ نوشته شده در 20:45 توسط مك كيب.
دوشنبه سوم دی 1386
دماغم دارد پیر می‌شود

- اینا با پیشی میان، با جیشی میرن (از گفته‌های معاون و رییس دفتر سخنگوی دولت در مورد روابط دختر-پسر)(منبع: ایسنا)

- این خرفتایی که سیستم گرمایی مترو درس کردن واقعن به تشت آب سرد بعدش فک نکردن؟ نه خدایی اینا انگیزشون از داغ کردن کون ملت چیه؟

- یارو تو تاکسی: اصن آقا فردوسی تو شاهنامه امروز ایران پیش بینی کرده بوده. راننده: بله آقا. یارو: تو صفحه آخره شاهنامست، توی شاهنامه های قدیمی بوده البته الان دیگه نمی‌ذارن چاپ بشه.

- دوست شاسکولی در سال دوم دبیرستان: اصن تو خارج که مثه ایران نیست، تو خارج شب تولد ١٨ سالگی دختر مجبورش می‌کنن با یه پسر بخابه یعنی اجباریه دست خودش نیست.

(من بابته اینکه این چند وخته پستام اینقد آشغال شده شرمندم به پستای خوبه باکونون در)

+ نوشته شده در 19:19 توسط مك كيب.
یکشنبه دوم دی 1386
امروز
امروز
استاد از "ادراکات جزئی" حیوانات گفت
و من دلم سوخت برای خری که
تا صبح میان چارچوب در پناه می‌گیرد
در انتظار زلزله‌ی فردا

امروز
باز نگاهم را دزدیدم
از هجوم نگاه دخترک صندوقدار
و آن لبخند میلیون دلاری
شرمم آمد از چشم‌هایی که باید
پانصد تومنی پاره‌ام را تاب بیاورد

امروز
دنیا را دیدم
با همه آدم‌هایش
....
هیچ
خدا همه هنرش را در خنده‌های تو خرج کرده بود
+ نوشته شده در 22:54 توسط باکونون.
شنبه یکم دی 1386
Hey,Haafez,What do you think about me
برایمان فال گرفتند شب یلدایی:

اگر به باده ی مشکین دلم کشد شاید
که بوی خیر ز زهد ریا نمی آید
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرماید

+ نوشته شده در 11:21 توسط باکونون.