وقتی باکونون و مککیب لخت و عور به ساحل سنلورنزو رسیدند،آدمهایی به استقبالشان آمدند که از خودشان بدتر بودند.تنها چیزی که مردم سنلورنزو داشتند مرضهایی بود که نه میتوانستند درمانشان کنند و نه حتی اسمشان را میدانستند.در مقابل باکونون و مککیب گنجینههای ارزشمندی از معلومات،جاهطلبی،کنجکاوی،شجاعت،وقاحت،سلامتی،شوخطبعی و اطلاعات قابل توجهی از دنیای خارج داشتند.
طبق گفتههای فیلیپ کاسل در آن زمان تمام املاک متعلق به شرکتِ شکِر پدربزرگِ او بود.
کاسل جوان نوشته:
<<شرکت شکر کاسل در سنلورنزو هیچوقت سودآور نبود،اما با نپرداختن دستمزد کارگران،هر سال توانست از ورشکستگی نجات یابد.درآمد شرکت فقط به قدری بود که حقوق شکنجهگرهای کارگران را بپردازد.
نوع حکومت آنارشیستی بود مگر در موقعیتهایی که شرکت کاسل میخواست چیزی را صاحب شود یا کاری را انجام دهد.در چنین مواقعی نوع حکومت فئودال بود.طبقهی اشراف از کارفرمایان کشتزارهای نیشکر تشکیل شده بود،کارفرمایانی که سفیدپوستهای خارجی آنها را کاملا مسلح کرده بودند.شوالیهها بومیان سرشناس بودند،بومیانی که به خاطر هدایای کوچک و امتیازات احمقانه،طبق دستور می کشتند و زخمی میکردند و شکنجه میدادند.چند تا کشیش شکمگنده مسئول برآوردن حوائج معنوی مردمی بودند که در این قفس کوچک جهنمی گرفتار شده بودند.>>
[روایت اول]