تبليغاتX
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
خدایی در حال قضای حاجت
خیلی ساده‌‌س.میری تو توالت می‌شینی.پشه‌کوره‌ها طبق معمول می خوان وقت ریدن اعصابت رو خرد کنن.اما تو دست پیش رو می‌گیری.یکی‌شون رو رو هوا می‌قاپی: "خب...بکشم یا ولت کنم؟بچه خوبی هستی.ولت می‌کنم" به پریدنش نگاه‌ می‌کنی.به جون به در بردنش.حال می‌کنی.بعدی رو می‌گیری.سه چهار بار نزدیک بود بره تو چشمت.اعصابت رو خرد کرده بود.ولش می‌کنی؟نه.می‌کشیش.ریز میشه.تو دستات نقطه میشه.حال می‌کنی.
و یکی دیگه.و یکی دیگه.همینجور که می‌گذره،سه تا چهار تا پنج تا....دیگه جدا میشی.دیگه اون آدم بدبختی نیستی که اون بیرون عزا گرفته بود واسه امتحاناش.دیگه اون بیچاره‌ای نیستی که -چه می‌دونم- عشقش گند زده بود بهش و حالش رو گرفته بودی.دیگه اون آدم نیستی.اینجا دیگه خدایی.حتی اگه کائناتت تو یه توالت سه در چهار جمع شده باشه.

 

+ نوشته شده در 14:57 توسط باکونون.
جمعه بیست و سوم آذر 1386
بعضی وقت‌ها آدم نمی‌داند
- آقا عجب صدای داف‌کُشی داری...
-بله...

خب الان من چی بگم خوبه؟بگم "ممنون نظر لطف‌تونه" ؟یا چی؟
+ نوشته شده در 0:30 توسط باکونون.
دوشنبه نوزدهم آذر 1386
روایت دوم
وقتی باکونون و مک‌کیب لخت و عور به ساحل سن‌لورنزو رسیدند،آدم‌هایی به استقبال‌شان آمدند که از خودشان بدتر بودند.تنها چیزی که مردم سن‌لورنزو داشتند مرض‌هایی بود که نه می‌توانستند درمان‌شان کنند و نه حتی اسم‌شان را می‌دانستند.در مقابل باکونون و مک‌کیب گنجینه‌های ارزشمندی از معلومات،جاه‌طلبی،کنجکاوی،شجاعت،وقاحت،سلامتی،شوخ‌طبعی و اطلاعات قابل توجهی از دنیای خارج داشتند.
طبق گفته‌های فیلیپ کاسل در آن زمان تمام املاک متعلق به شرکتِ شکِر پدربزرگِ او بود.
کاسل جوان نوشته:
<<شرکت شکر کاسل در سن‌لورنزو هیچ‌وقت سودآور نبود،اما با نپرداختن دستمزد کارگران،هر سال توانست از ورشکستگی نجات یابد.درآمد شرکت فقط به قدری بود که حقوق شکنجه‌گرهای کارگران را بپردازد.
نوع حکومت آنارشیستی بود مگر در موقعیت‌هایی که شرکت کاسل می‌خواست چیزی را صاحب شود یا کاری را انجام دهد.در چنین مواقعی نوع حکومت فئودال بود.طبقه‌ی اشراف از کارفرمایان کشتزارهای نیشکر تشکیل شده بود،کارفرمایانی که سفیدپوست‌های خارجی آنها را کاملا مسلح کرده بودند.شوالیه‌ها بومیان سرشناس بودند،بومیانی که به خاطر هدایای کوچک و امتیازات احمقانه،طبق دستور می کشتند و زخمی می‌کردند و شکنجه می‌دادند.چند تا کشیش شکم‌گنده مسئول برآوردن حوائج معنوی مردمی بودند که در این قفس کوچک جهنمی گرفتار شده بودند.>>

[روایت اول]

+ نوشته شده در 23:37 توسط راوی.
شنبه هفدهم آذر 1386
خودزنی
ببین اون موقعی که من K750 خریدم،حول و حوش بهمن 84 ،این گوشی خدای بازار بود...نیگا نکن به الان...خودت حساب کن من دو سال پیش،280 تومن پای این گوشی دادم تازه بدون بلوتوث هنزفری.اون موقع واسه خودش کلی پول بود.کسی انقد پول پای گوشی نمی‌داد.اصلا از بحث قیمت هم که بگذریم،کیفیت اون سری اول با اینی که الان هست خیلی فرق داره.مثلا در مورد دوربین...

[طرف دیگه شرطی شده هربار گوشیش رو از تو جیبش درمیاره باید اینا رو بگه]
+ نوشته شده در 11:7 توسط باکونون.
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
دیگه گیر دادم دیگه
بعضی اوقات یه خاطره معمولی که توسط یه آدم معمولی نقل میشه می‌تونه خیلی تاثیرگذار باشه.اونقدی که مثلا من هر بار نون سنگک می‌بینم یاد جوراب خیس میفتم...مگه از گلوم پایین میره لامصب؟...
+ نوشته شده در 1:3 توسط باکونون.
دوشنبه پنجم آذر 1386
عروس
راهش رو از میون مهمون‌ها باز کرد و اومد سمتم.خیار رو از دستم گرفت و پرت کرد یه گوشه.کشون کشون بردم تو اتاق.
تور رو از رو صورتش برداشت و گفت:
ببین...ببین....بار آخره...من فقط واسه تو می‌رقصم....ببین...
و رقصید.می‌چرخید و اشک می‌ریخت.می‌چرخید و اشک می‌ریخت.
بیرون که رفت همه هلهله کردند.
10 سالم بود.
+ نوشته شده در 11:40 توسط باکونون.