تبليغاتX
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
زده و رفته (شابدالعظیم قسمت سوم بخش دوم)

دیدیم چارتا از بچه‌های ما و دو تا از دخترا نیستن فقد یه دختره مونده اونی که از همه خوشگل‌تر بود. گفتم بقیه کجان گفت با هم دیگه رفتن پایین بعد آقا این یقه ما باز بود این دختره ناکس دستش کشید روی سینه ما گفت ورزشکاری ها منم زرتی یقه مانتوشو ...(هرچی بالا پایین کردم دیدم این قسمت حرفاش هیچ جوره قابل چاپ نیست شما خودتون با ذهن خلاقتون تجسم کنین)... آقا ما همینجوری تو کاره هم بودیم یهو دیدیم یکی با برف زد پس کله ما. دختره گفت کی بود؟ گفتم هیچی ول کن تو خیالت نباشه . من اصن برنگشتم ببینم کیه گفتم یا ماموره که میاد می‌گیره می‌برتمون پس لااقل بذار حالمون بکنیم یا یکیه که داره کردم میریزه اونم وقتی کارم تموم شد دهنشو می***. کاره ما تموم شد برگشتیم دیدیم بچه‌های خودمون اون بالا با دخترا نشستن زل زدن به ما. هیچی اینا اومدن پیش ما رفیقای دختره بهش گفتن چرا دادی و اینا ولی خودشون یادشون رفته بود زیپشونو بکشن بالا، سوتی دادن. من برگشتم به این دختره گفتم شماها چرا شوهر نمی‌کنین؟ برگشت گفت ما هر سه‌تامون عاشقه سه تا پسر بودیم اونام عاشقه ما بودن منتها خانوادمون نذاشتن ما ازدواج کنیم ما هم گفتیم دیگه ازدواج نمی‌کنیم اونام ازدواج نکردن و رو عشقشون موندن. گفت اتفاقن اون پسره که من عاشقش بودم هم بچه شابدالعظیم بود (به طوره زیرپوستی اینجا میخاست القا کنه که چون جفتمون بچه شابدالعظیم بودیم این حاضر شد به من پا بده خودتون میدونین از نظر فروید و اینا دیگه) گفتم اسمه یارو چی بوده من اکثر بچه‌های شابدالعظیم میشناسم. گفت اسمش مجید محبی بود. گفتم آره میشناسم. به دختره نگفتم اما این مجید محبی همسایه دیوار به دیوار ماست. یارو زن داره با سه تا بچه با خودم گفتم دختر سره کاری این مجید کچل زدتت و رفته. ازشم پرسیدم. گفتم زده و رفته؟ گفت آره زده و رفته. 

(بیاید به این آدم نخندیم بیاید به احترام این داستانگوی خلاق کلاهمون از سرمون برداریم)

(بله. خاطرات ممد دیوث هم به پایان رسید)

(سینما با برادران لومیر آغاز شد و با اولد بوی به پایان رسید. تروفو یا گدار یا شابرول هم گه خورد گفت سینما با کیارستمی به پایان رسید.هرکی با این نظر مخالفت کنه خره)

(خودم میدونم بی ادبی رو به حده اعلا (یا اعلی) رسوندم)
+ نوشته شده در 17:48 توسط مك كيب.
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
زده و رفته (شابدالعظیم قسمت سوم بخش اول)

ما با بروبچ هر هفته می‌رفتیم کلکچال. اونجام که می‌رفتیم با خودمون عرق و ورق و شرق می‌بدیم. یه دفه که جمعه ما رفته بودیم کلکچال دور این حوض جمشیدیه بودیم یهو اکبر زد به من گفت اونارو نیگا، نیگا کردم دیدم جاکش سه تا دختره رو نشون میده. روسری‌هاشونو درآورده بودن، رفتیم جلو من گفتم یاالله یهو یکیشون برگشت گفت بچه شابدالعظیمی؟ گفتم آره. دیگه هرچی باشه بچه شابدالعظیم همه جا معروفه. حالا آقا تیریپه ما چی بود ما این کاپشن چرم انداخته بودیم رو دوشمون بطری ویسکی رو هم گذاشته بودیم تو جیب تویی کاپشن بعد این کله بطری زده بود بیرون از زیره کاپشن یه دستمونم منقل و ذغال و جوجه بود. گفتن که به مام میدی؟ گفتم که چرا ولی باید بیاین بالا یهو دیدم از اون پایین پلیسه داره مارو نگاه می‌کنه دخترا روسریشون سرشون کردن و به مام گفتن آقا برو آقا برو، ما گفتیم اگه این الان به ما گیر بده خارمون گا*****. خلاصه ما این سر بطری دادیم تو و پلیسه اومد بالا گفت عرق چیزی پیشتون هست گفتم نه عرق نداریم ولی بیا بالا جوجه بزنیم پلیسه هم خیلی تیز بود گفت من میدونم شماها عرق دارین. گفتم حاجی این دخترخاله‌های ما چی می‌تونن بیان بالا؟ گفت باشه عیبی نداره. ما رفتیم بالا بساط جوجه رو راه انداختیم و اومدیم پایین من به دخترا گفتم حالا بیاین بالا گفتن نه این پلیسه خیلی گیره، الان دمباله بهونست . گفتم شما تخمتون نباشه بیاین بالا . ما بالا نشسته بودیم حرف میزدیم رو این ویسکی هم آب ریخته بودیم. اگه دیده باشی رو ویسکی که آب می‌ریزی سفید میشه مثه شیر این پلیسه اومد بالا و ما یه سیخ جوجه بهش دادیم. بعد این لیوانارو دید که توش یه چیزه سفیده گفت با جوجه شیر میخورین؟ به منم باید دو- سه تا استکان بدین. بعدش مارو کشید کنار گفت داداش اگه جا میخای من دارم‌ها. گفتم جا چیه؟ گفت پایین یه کانتینر هست بازداشتگاهه این دسته منه اگه خاستی ببریشون اونجا به من بگو. تو دلم گفتم زرنگی میخای مارو بکنی اون تو درو ببندی تحویلمون بدی. آقا ما همینجوری این ویسکی رو خوردیم تا از حال رفتیم بعد که بلند شدیم...

(ادامه این داستان جذاب فردا شب در همین وبلاگ)

(امیدوارم نیروی انتظامی نخاد بخاطره این تهمت غیر قابل اثبات از ما شکایت کنه)

(خودم میدونم با این قسمت و بخش و فصل درست کردنم شورش در آوردم. شرمنده. فردا آخریشم هوا میکنم)

(از وقتی فمیدم چه انسان‌های فرهیخته‌ای میان اینجا شرمنده شدم که اینقد بی ادبم به هرحال از تمامه گوسفندان گرامی عذر میخام)

(قسمت آخر خیلی قشنگه)

+ نوشته شده در 12:19 توسط مك كيب.
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386
کار هر بز نیست...

کلاه کافکا ، گزینه اشعار ریچارد براتیگان با ترجمه علیرضا بهنام را نشر مشکی سال 84 به بازار فرستاد.
دری لولا شده به فراموشی را نشر چشمه با ترجمه یگانه وصالی همین دو سه هفته پیش منتشر کرده.

مقایسه می‌کنیم:

کلاه کافکا

با بارانی که می‌بارد
جراحانه روی سقف
یک بشقاب بستنی خوردم
که شباهت داشت به کلاه کافکا
یک بشقاب بستنی بود
با مزه‌ی یک تخت جراحی
و بیماری که خیره شده
به سقف

این ترجمه علیرضا بهنام بود.حالا بخوانید ترجمه‌ی خانم وصالی را:

همراه با بارانی
که مثل یک عمل جراحی،ظریف به سوی بام می‌بارید
یک ظرف بستنی خوردم
که بسیار شبیه کلاه کافکا بود
یک ظرف بستنی
با طعم تخت جراحی
و بیمار روی آن
که به سقف زل زده بود

یا مثلا این شعر.اول ترجمه علیرضا بهنام:

می‌کوشد تیغ بزند
مردان را
که چیزی دستش را نمی‌گیرد
چون که او
15%زیباتر نیست

و حالا خانم وصالی:

سعی می‌کنه بالاخره یه چیزی
از مرد جماعت درآره
که البته نمی‌تونه
چون که اون 15٪ دیگه
زیبایی کم داره

و چند شعر دیگر که مقایسه‌شان از حوصله جمع خارج است.

خب.خانم وصالی.آیا کار شما چیزی از جنایت کم دارد؟شما که با این ترجمه،ناجوانمردانه به اشعار براتیگان ریده‌اید را چگونه مجازات کنیم؟خوب است برایتان سیبیل آتشین بکشیم؟یا مثلا مجبورتان کنیم در یکی از اماکن پر رفت‌و‌آمد شهر با کون‌تان روی دیوار بنویسید اسرائیل؟یا قسطنطنیه؟یا چی؟خودتان بفرمایید.

+ نوشته شده در 21:37 توسط باکونون.
شنبه نوزدهم آبان 1386
ممد دیوث و فاطی قلمبه (شابدالعظیم قسمت دوم)

- این ممد دیوث قبل از اینکه بگیرنش یه مدت فراری بود. بعد از اون سرقتایی که داشتن و ناکار کردن رییس سپاه شهر ری پلیس دمبالش بود و پدرسگ نمیتونستن بگیرن. شیوه دزدیشونم این جوری بود که اینا با موتور میرفتن کناره این کامیونای ترانزیت بعد این ممده که ترکه موتور نشسته بود به راننده موتور میگفت برو بچسبون به کامیون بعد که موتور میومد کنار میدیدی ممد نیست این میپرید خودش میچسبوند به بار، بعد یه دونه از این تلویزیونای ۲۹ اینچ بغل میکرد دوباره به موتور میگفت بیاد کنار کامیون بعد تیلیویزیون به بغل میپرید تر ک موتور.آره بابا خیلی کارش درس بود من خودم سره یکی از کاراش بودم. که پلیس اینو نمیتونه بگیره هرکاری میکنه - یه مدت میگفتن رفته زابل نمیدونم کجا تا اینکه یه دفه تو همین فلکه آبزنی با موتورش تصادف میکنه با ماشین گشت این گشتیا پیاده میشن که ببینش چیزیش شده یا نه شک میکنن به قیافه این، اینم تحت تعقیب بوده دیگه عسکشو همه گشتیا داشتن اینا میرن تو ماشین تو دفترشون نیگا میکنن می بینین آره خودشه که اولین کاری که میکنن اینه که چارتا تیر تو پاش خالی میکنن که این فرار نکنه فقد بعدشم که میگیرنش تو زندان اینو هر روز میکردن واسه ما تعریف میکرد دیگه میگفت تو اتاقه رییس زندان قشنگ پرده کشیده بودن میگفتن بیا اینور بکش پایین بعد میکردنش میگفتن برو اونور. آره زندونای ایران همین شکلیه کافیه یه ذره خوشگل موشگل باشی خارت گا*****.

- این فاطی قلمبه زنه حسین باتریساز بود که تو محله ما میشست که بعد از مردنش زنش خونش میکنه شیره کش خونه خیلی هم زنه جلبی یود یه دفه کلانتری میریزه تو خونش یه لول تریاک از این میگیره اینم میره بالا پشته بومه خونش میگه یا یه لول تریا من میدین یا خودمو میندازم پایین. آخر سرم یه لول تریاکش گرفت خودش انداخت پایین علیل شد و لی یه لول گرفت. یه شب رفته بودم ابن بابویه دیدم این نشسته داره گریه میکنه دستشم خونیه گفتم چته گریه حرومزاده پاشو ببرمت دکتر که دیدم کنارش رده خونه آقا ما این رده خون گرفتیم رفتیم رسیدیم به یه قبر دیدیم خون از کناره این قبره زده بیرون پلیس اومد دورشو ححصار کشید گفت جسد تازست هیچی بعدن دیگه صداشو در نیاوردن که قضیه چی بود.   

(به علت استقبال گسترده شما خانندگان از سری پستای شابدالعظیم به زودی قسمت سومش هم پرچم میکنم مثلن ۲۴ مارس ۲۰۰۸ ) (سره نمازتون بی زحمت این باکونون دعا کنید تا هرچه زودتر خوب بشه برگرده به وبلاگش مرسی)
+ نوشته شده در 21:25 توسط مك كيب.
سه شنبه پانزدهم آبان 1386
تبارشناسی مارمولک، قبر هایده و رییس سپاه شهر ری (شابدالعظیم قسمت اول)
- شابدالعظیم قبله تهرونه، تو برو تجریش، ماشینت خلاص کن ولش کن بیاد پایین یه راست میاد شابدالعظیم. اصلا تو می دونستی قبر هایده تو ابن بابویه است؟ سه تا رییس قبرستون عوض شدن سه‌تاشونم دس گذاشتن رو یه قبر گفتن این قبره هایدست. حتی بعضیا اعتقاد دارن نسل مارمولک از شکاف کوه تو ابن بابویه بیرون اومده و توی این روایت موایت‌ها اومده یکی از صد و ده تا یاره امام زمان از شابدالعظیمه.
- ما تو محلمون یه ممد دیوث هس که میگن اگه بخایم سه تا خلافکاره درس حسابی تو تهرون اسم ببریم این یکیشونه. یه روز این مست بوده به یه دختره تو کوچه تیکه میندازه، رییس سپاه شهر ری که همسایه دیوار به دیوارشون بوده بهش گیر میده. اینم با قمه میزنه گردن رییس سپاه رو میبره یه جوری که گردنش به یه پوست بند میشه. اینو داداشه ما دلش میسوزه میذارتش ترک موتور یاماهاش میبرتش. یارو رو با کمربند میبنده به خودش و یه دستشم میگیره به گردن طرف که کنده نشه میبرتش بیمارستان هفت تیر اونجا با موتور میره تو اورژانس میندازتش میاد. یارو زنده موند منتها گردنش یه وری شده. به ممد گفتم اگه میخای بزنی بزن ولی یه جوری بزن طرف زنده بمونه. گفت من میزنم اگه مرد به تخمم که مرد.
- آقام تعریف می‌کرد مهوش که آورده بودن ابن بابویه خاک کنن اینجا قیامت بود. سره خاک کردن خمینی چقد آدم اومده بود، همون قد آدم اومده بود واسه تشییع جنازه مهوش که ملت همونجا جنازه رو میذارن کفن پاره میکنن میخاستن همونجا جنازه رو بکنن. آخه میگن مهوش خیلی خوشگل بوده.
(سوسک بشم اگه یه واو از حرفای یارو رو جا انداخته باشم ینی حتی به جمله بندیشم دست نزدم. دقیقن همین‌ها رو گفت. اگه باور نمی‌کنین فایل صوتی حرفاشو واسه دانلود بذارم.البته با توجه به تئوری مرگ مولف اینایی که من تو این پرانتز گفتم همش زر اضافست چون مهم نیست که این واقعیه باور شما مهمه)
(لطفن کلش با لحن پایینشری بخونین)
(سوال‌های من در این متن حذف شده)
(یه کم تو این پست عفت کلام کنار گذاشتم با ادبها نخونن)
(حجم این شاخ اون شاخ پریدن یارو قابل تحسینه)
(معلوم بود عبارت تئوری مرگ مولف تازه یاد گرفتم؟)
(در ضمن فک نکنین یارو دیوونست اتفاقن خیلی هم نرماله فقد یه کم ...)
+ نوشته شده در 18:14 توسط مك كيب.
چهارشنبه نهم آبان 1386
دست تو دماغ پالپ
ژانر:

اینایی که روزی یه بار ج*ق می‌زنن بعد پشت‌بندش میرن غسل می‌کنن با همون غسل نماز می‌خونن به لحن عرب و با همه تعقیبات از جمله نافله و امثالهم.

+ نوشته شده در 20:39 توسط باکونون.
دوشنبه هفتم آبان 1386
شب هنوز هم گویی ادامه همان شب بیهوده است

- شراپنل (گلوله افشان) توسط یک انگلیسی به همین نام اختراع شد. شما دلتان نمی خواهد چیزی به اسمتان نامگذاری شود؟

- آخه این سکس‌بازی و گلف‌بازی دیگه چه کاریه، اصلا برای چیه؟ (یک جهانگرد مریخی

- پروانه مسین/ آیینه‌وار! برپا نشسته‌بود در پهنه لجن/ و هر دو روی آن / خطی بود/ خطی به سوی پوچ. خطی به مرز هیچ/ از هم گریختیم/ بر خط سرنوشت/ خونابه ریختیم

- زنی قطعه قطعه می‌کند/ کنار آزاله‌های نهاده به گلدان/ ماهی دودی را

- بانگی سر می‌دهم/ صدای مرا بشنو/ سرزمین/ سرتاسر/ بانگی سر می‌دهم/ بشنو/ من زنده خواهم ماند. (از قبیله تتون سو)

+ نوشته شده در 18:24 توسط مك كيب.
دوشنبه هفتم آبان 1386
از حاجي قيطوني تا حاجي ارزن‌فروش

ملك‌الشعرا بهار از يك نفر كه به «حاجي قيطوني» معروف بوده مقداري پنير خريد اما پنير فاسد از كار درآمد. شاعر از لجش اين‌گونه سرود:

از پنيرِ شورَت اي حاجي، مزاجم گشته يبس

دور از ريش سفيدت، همچو قيطون ريده‌ام

 

در زندان شهرباني هم سروده‌است كه:

بگرفتم آفتابه كه گيرم رَهِ مبال

آژان گرفت راهم و گفتا اجازه نيست

گفتم تو تا اجازه فراز آري از رييس

من ريده‌ام به خويش، بگفتا كه چاره چيست

ياران نظر كنيد كه جز من به روزگار

آن كس كه بي اجازۀ دولت نريده كيست؟

 

در ذَمِّ «حاجيِ ارزن‌فروش» هم گفته:

گو  زِ  من  بر حاجيِ ارزن‌فروش

ار زنت را مي‌فروشي مي‌خرم

 

چيزهاي ديگري هم گفته كه خواستيد خودتان برويد بخوانيد.

+ نوشته شده در 6:26 توسط فیلیپ کاسل.
شنبه پنجم آبان 1386
چوب‌رختی

این منم
یک چوب‌رختی
تنها در گنجه‌ای فراموش‌شده
و خسته از باری که بر دوش دارم
هر که آمد
باری از دوش خود برداشت و به من داد
و سبکبال مرا به حال خود رها کرد
و حالا من شدم
حمال خاطرات
خاطراتی خوش‌جنس که به سادگی نمی‌پوسند
و کمرم را خم می‌کنند

این منم
یک چوب‌رختی
تنها در گنجه‌ای فراموش‌شده
یاد می‌خورم و باد می‌دهم
بادی که بوی گندش جهانی را از من میراند
بادی که بوی نا می‌دهد
بوی کهنگی
ماندگی
خستگی

این منم
یک چوب‌رختی
تنها در گنجه‌ای فراموش‌شده
منتظر آن‌روزم که کسی پیدا شود
در این گنجه را باز کند و بگوید:
آه...یک مشت زباله
و دعوتم کند به یک آتش‌بازی کوچک
با کمال میل دعوتش را می‌پذیرم
و به او ضمانت می‌دهم
از خاکسترم هیچ گهی زاده نخواهد شد

+ نوشته شده در 16:21 توسط .
شنبه پنجم آبان 1386
بر مزار يك مستبد

نوعي از كمال بود آنچه او مي‌جست

وَ شعرهاي ابداعيِ او چه آسان فهميده مي‌شد

حماقت بشري را همچون كف دستش مي‌شناخت،

و به ناوگان‌ها و لشكرها علاقۀ فراوان داشت.

وقتي كه مي‌خنديد سناتورهاي محترم ريسه مي‌رفتند،

و آنگاه كه مي‌گريست كودكان در خيابان‌ها مي‌مردند.*

 

 

  

 

*شعري از ويستان هيو اودن(Wistan Hugh Auden)، ترجمۀ مراد فرهادپور؛ ارغنون؛ فصلنامۀ فلسفي ادبي فرهنگي، زمستان 1377، شمارۀ ۱۴، ص ۲۳۲.

+ نوشته شده در 11:24 توسط فیلیپ کاسل.
پنجشنبه سوم آبان 1386
مرثیه‌ای برای یک بت
- اِبی. اِبی گوش کن ببین من چی میگم.
× هان؟
- ببین ملت اونور شهر پارتی گرفتن بساط بزن برقص براهه.پاشو برو توام یه ریزه خودتو بتکون واسه روحیه‌تم خوبه.انقدر نشستی تو خونه افسرده نشدی؟پاشو برو دست از سر کچل ما هم بردار.
× نمیشه! یه بار گفتم.حکم خدا رو نمیشه پیچوند.
- باز گفت؟بابا گور پدر حکم خدا.خودمو خودتو عشقه...
× ببین باز روتو زیاد کردی...
- خب بابا...اَه...ابی؟
×ها؟
- ابی ما بت‌ها خیلی بدبختیم.
× آره
- نمی‌پرسی چرا؟
×نه
-ببین.یا با عرض ارادت و خاکساری مردم طرفیم،یا با تبر تو و امثال تو.حد وسط نداریم اصن.خب اون اولی که به دردمون نمی‌خوره.می‌مونه دومی،که بابامونو درمیاره...
×اولی به دردتون نمی‌خوره؟روتو برم!اون همه پول و طلا و قربونی هم حتما میره تو جیب من.
- میره تو جیب من؟چیش به من میرسه؟می‌تونم برم با یه سکه‌ش یه تی‌شرت واسه خودم بخرم؟می‌تونم؟
× نه دیگه.نمی‌تونی.چون بدبختی.چون ناتوانی.چون از خودت اراده نداری.چون...
- هوی!حالا ما یه چیزی گفتیم تو سو استفاده نکن...
×حقیقته دیگه.تلخه.ولی باید گفت.
- ببین تو بچه‌دار نمی‌شدی من به روت آوردم؟حقیقته دیگه.تلخه،ولی باید گفت...
× می‌تونستی؟زبونش رو داشتی؟به الان نگاه نکن داری مث بلبل حرف می‌زنی.این اقتضای داستانه.
- خب من زبون ندارم تو که شعور داری؟
× ببین با من بحث الکی نکن تا همینجاشم که سر پایی صدقه‌سر منه.اصلا بذار بزنم هم خودمو راحت کنم هم تو رو...آااااااا
- ابی!ابی تو رو به جدّت!
×قارپ قارپ قارپ
-داشتیم؟شوخی قبیله‌ای...بی‌انصاف قلبم افتاد تو شورتم.
×ما اینیم دیگه
- خب دیگه خندیدیم پاشو برو سر خونه زندگیت
×ببین تو واقعا فکر کردی من شوخی دارم؟میگم حکم خداست.بفهم.
-ای بابا!خدا بگه سر بچه‌تو ببُر می‌بُری؟
×هومممم....آره
- بابا تو خیلی داغی!
×حالا هر چی.آماده‌ای؟
- تو که راس کردی امشب ترتیب ما رو بدی...آماده نباشیم چیکار کنیم؟
×وصیت آخرت رو بکن می‌خوام تمومش کنم.
- ما بت‌ها خیلی بدبختیم...برو رو همه در و دیوارای شهر بنویس:لعنت بر پدر و مادر هر کسی که در این مکان بت بسازد...
×ماچی؟لبی؟
- خب رو دو سه‌تاشون بنویس...
×بزنم؟
- قربونت یه‌جوری بزن بشه جمع‌مون کرد...

و ابراهیم بت بزرگ را با خاک یکسان کرد...وقتی مردم شهر برگشتند،ابراهیم را یافتند تبر به دست که بر ویرانه‌های بت می‌گریست.




+ نوشته شده در 0:0 توسط .
سه شنبه یکم آبان 1386
جنگل نروژی

- خب برایتان یک خبر خوش دارم و یک خبر بد، خبر بد این است که مریخی‌ها به زمین نشسته‌اند و حالا در هتل بزرگ آستوریا اقامت دارند. خبر خوش این است آن‌ها فقط مردان، زنان و کودکان بی‌خانمان از همه رنگ را می‌خورند و بنزین پس می‌دهند.

- الان تفنگ‌ها را زمین می‌گذاریم و/ می‌رویم تریا نسکافه می‌خوریم/ و گور پدر بی‌پدر پاسبان‌های سبیلو/ گور پدر قطعنامه ۵۴۴

- (یک تصویر) پسر توی خیابان راه می‌رود. روی زمین سیگاری نیم سوخته می‌بیند. ماتیکی است، قبلا کسی (شاید دختری) آن را کشیده. پسر سیگار را برمی‌دارد و ادامه آن را می‌کشد.

- ترمزی/ با زوزه‌ای از چرخ/ و توقف/ تا سگی از عرض راهی با تانی بگذرد/ و هم او با بمب/ قارچ می‌رویاند در اقلیمی که می‌روید از آن مشتی و فریادی

- ترحمی جویده شده/ ما چنینیم؛ ترحمی جویده شده، جویده شده، جویده شده/ جویده شده، ترحمی جویده شده/ کلاغی نامیرا

(اعتراف می‌کنم پست داغونی بود. یه مشت کلمه بی‌ربط به هم گذاشتم کنار هم.)

+ نوشته شده در 18:29 توسط مك كيب.