دیدیم
چارتا از بچههای ما و دو تا از دخترا نیستن فقد یه دختره مونده اونی که از همه
خوشگلتر بود. گفتم بقیه کجان گفت با هم دیگه رفتن پایین بعد آقا این یقه ما باز
بود این دختره ناکس دستش کشید روی سینه ما گفت ورزشکاری ها منم زرتی یقه مانتوشو
...(هرچی بالا پایین کردم دیدم این قسمت حرفاش هیچ جوره قابل چاپ نیست شما خودتون
با ذهن خلاقتون تجسم کنین)... آقا ما همینجوری تو کاره هم بودیم یهو دیدیم یکی با
برف زد پس کله ما. دختره گفت کی بود؟ گفتم هیچی ول کن تو خیالت نباشه . من اصن
برنگشتم ببینم کیه گفتم یا ماموره که میاد میگیره میبرتمون پس لااقل بذار حالمون
بکنیم یا یکیه که داره کردم میریزه اونم وقتی کارم تموم شد دهنشو می***. کاره ما
تموم شد برگشتیم دیدیم بچههای خودمون اون بالا با دخترا نشستن زل زدن به ما. هیچی
اینا اومدن پیش ما رفیقای دختره بهش گفتن چرا دادی و اینا ولی خودشون یادشون رفته
بود زیپشونو بکشن بالا، سوتی دادن. من برگشتم به این دختره گفتم شماها چرا شوهر
نمیکنین؟ برگشت گفت ما هر سهتامون عاشقه سه تا پسر بودیم اونام عاشقه ما بودن
منتها خانوادمون نذاشتن ما ازدواج کنیم ما هم گفتیم دیگه ازدواج نمیکنیم اونام
ازدواج نکردن و رو عشقشون موندن. گفت اتفاقن اون پسره که من عاشقش بودم هم بچه
شابدالعظیم بود (به طوره زیرپوستی اینجا میخاست القا کنه که چون جفتمون بچه
شابدالعظیم بودیم این حاضر شد به من پا بده خودتون میدونین از نظر فروید و اینا
دیگه) گفتم اسمه یارو چی بوده من اکثر بچههای شابدالعظیم میشناسم. گفت اسمش مجید
محبی بود. گفتم آره میشناسم. به دختره نگفتم اما این مجید محبی همسایه دیوار به
دیوار ماست. یارو زن داره با سه تا بچه با خودم گفتم دختر سره کاری این مجید کچل
زدتت و رفته. ازشم پرسیدم. گفتم زده و رفته؟ گفت آره زده و رفته.
(بیاید به
این آدم نخندیم بیاید به احترام این داستانگوی خلاق کلاهمون از سرمون برداریم)
(بله.
خاطرات ممد دیوث هم به پایان رسید)
(سینما با
برادران لومیر آغاز شد و با اولد بوی به پایان رسید. تروفو یا گدار یا شابرول هم
گه خورد گفت سینما با کیارستمی به پایان رسید.هرکی با این نظر مخالفت کنه خره)
ما با بروبچ هر هفته میرفتیم کلکچال. اونجام که میرفتیم با خودمون عرق و ورق و شرق میبدیم. یه دفه که جمعه ما رفته بودیم کلکچال دور این حوض جمشیدیه بودیم یهو اکبر زد به من گفت اونارو نیگا، نیگا کردم دیدم جاکش سه تا دختره رو نشون میده. روسریهاشونو درآورده بودن، رفتیم جلو من گفتم یاالله یهو یکیشون برگشت گفت بچه شابدالعظیمی؟ گفتم آره. دیگه هرچی باشه بچه شابدالعظیم همه جا معروفه. حالا آقا تیریپه ما چی بود ما این کاپشن چرم انداخته بودیم رو دوشمون بطری ویسکی رو هم گذاشته بودیم تو جیب تویی کاپشن بعد این کله بطری زده بود بیرون از زیره کاپشن یه دستمونم منقل و ذغال و جوجه بود. گفتن که به مام میدی؟ گفتم که چرا ولی باید بیاین بالا یهو دیدم از اون پایین پلیسه داره مارو نگاه میکنه دخترا روسریشون سرشون کردن و به مام گفتن آقا برو آقا برو، ما گفتیم اگه این الان به ما گیر بده خارمون گا*****. خلاصه ما این سر بطری دادیم تو و پلیسه اومد بالا گفت عرق چیزی پیشتون هست گفتم نه عرق نداریم ولی بیا بالا جوجه بزنیم پلیسه هم خیلی تیز بود گفت من میدونم شماها عرق دارین. گفتم حاجی این دخترخالههای ما چی میتونن بیان بالا؟ گفت باشه عیبی نداره. ما رفتیم بالا بساط جوجه رو راه انداختیم و اومدیم پایین من به دخترا گفتم حالا بیاین بالا گفتن نه این پلیسه خیلی گیره، الان دمباله بهونست . گفتم شما تخمتون نباشه بیاین بالا . ما بالا نشسته بودیم حرف میزدیم رو این ویسکی هم آب ریخته بودیم. اگه دیده باشی رو ویسکی که آب میریزی سفید میشه مثه شیر این پلیسه اومد بالا و ما یه سیخ جوجه بهش دادیم. بعد این لیوانارو دید که توش یه چیزه سفیده گفت با جوجه شیر میخورین؟ به منم باید دو- سه تا استکان بدین. بعدش مارو کشید کنار گفت داداش اگه جا میخای من دارمها. گفتم جا چیه؟ گفت پایین یه کانتینر هست بازداشتگاهه این دسته منه اگه خاستی ببریشون اونجا به من بگو. تو دلم گفتم زرنگی میخای مارو بکنی اون تو درو ببندی تحویلمون بدی. آقا ما همینجوری این ویسکی رو خوردیم تا از حال رفتیم بعد که بلند شدیم...
(ادامه این داستان جذاب فردا شب در همین وبلاگ)
(امیدوارم
نیروی انتظامی نخاد بخاطره این تهمت غیر قابل اثبات از ما شکایت کنه)
(خودم
میدونم با این قسمت و بخش و فصل درست کردنم شورش در آوردم. شرمنده. فردا آخریشم هوا
میکنم)
(از وقتی فمیدم چه انسانهای فرهیختهای میان اینجا شرمنده شدم که اینقد بی ادبم به هرحال از تمامه گوسفندان گرامی عذر میخام)
(قسمت آخر خیلی قشنگه)
کلاه
کافکا ، گزینه اشعار ریچارد براتیگان با ترجمه علیرضا بهنام را نشر مشکی سال
84 به بازار فرستاد.
دری لولا شده به فراموشی را نشر چشمه با ترجمه یگانه وصالی همین دو
سه هفته پیش منتشر کرده.
مقایسه میکنیم:
کلاه کافکا
با بارانی که میبارد
جراحانه روی سقف
یک بشقاب بستنی خوردم
که شباهت داشت به کلاه کافکا
یک بشقاب بستنی بود
با مزهی یک تخت جراحی
و بیماری که خیره شده
به سقف
این ترجمه علیرضا بهنام بود.حالا بخوانید ترجمهی خانم
وصالی را:
همراه با بارانی
که مثل یک عمل جراحی،ظریف به سوی بام میبارید
یک ظرف بستنی خوردم
که بسیار شبیه کلاه کافکا بود
یک ظرف بستنی
با طعم تخت جراحی
و بیمار روی آن
که به سقف زل زده بود
یا مثلا این شعر.اول ترجمه علیرضا بهنام:
میکوشد تیغ بزند
مردان را
که چیزی دستش را نمیگیرد
چون که او
15%زیباتر نیست
و حالا خانم وصالی:
سعی میکنه بالاخره یه چیزی
از مرد جماعت درآره
که البته نمیتونه
چون که اون 15٪ دیگه
زیبایی کم داره
و چند شعر دیگر که مقایسهشان از حوصله جمع خارج است.
خب.خانم وصالی.آیا کار شما چیزی از جنایت کم دارد؟شما که با
این ترجمه،ناجوانمردانه به اشعار براتیگان ریدهاید را چگونه مجازات کنیم؟خوب است برایتان
سیبیل آتشین بکشیم؟یا مثلا مجبورتان کنیم در یکی از اماکن پر رفتوآمد شهر با کونتان
روی دیوار بنویسید اسرائیل؟یا قسطنطنیه؟یا چی؟خودتان بفرمایید.
- این ممد
دیوث قبل از اینکه بگیرنش یه مدت فراری بود. بعد از اون سرقتایی که داشتن و ناکار
کردن رییس سپاه شهر ری پلیس دمبالش بود و پدرسگ نمیتونستن بگیرن. شیوه دزدیشونم
این جوری بود که اینا با موتور میرفتن کناره این کامیونای ترانزیت بعد این ممده که
ترکه موتور نشسته بود به راننده موتور میگفت برو بچسبون به کامیون بعد که موتور
میومد کنار میدیدی ممد نیست این میپرید خودش میچسبوند به بار، بعد یه دونه از این
تلویزیونای ۲۹ اینچ بغل میکرد دوباره به موتور میگفت بیاد کنار کامیون بعد
تیلیویزیون به بغل میپرید تر ک موتور.آره بابا خیلی کارش درس بود من خودم سره یکی
از کاراش بودم. که پلیس اینو نمیتونه بگیره هرکاری میکنه - یه مدت میگفتن رفته
زابل نمیدونم کجا تا اینکه یه دفه تو همین فلکه آبزنی با موتورش تصادف میکنه با
ماشین گشت این گشتیا پیاده میشن که ببینش چیزیش شده یا نه شک میکنن به قیافه این،
اینم تحت تعقیب بوده دیگه عسکشو همه گشتیا
داشتن اینا میرن تو ماشین تو دفترشون نیگا میکنن می بینین آره خودشه که اولین کاری
که میکنن اینه که چارتا تیر تو پاش خالی میکنن که این فرار نکنه فقد بعدشم که
میگیرنش تو زندان اینو هر روز میکردن واسه ما تعریف میکرد دیگه میگفت تو اتاقه
رییس زندان قشنگ پرده کشیده بودن میگفتن بیا اینور بکش پایین بعد میکردنش میگفتن
برو اونور. آره زندونای ایران همین شکلیه کافیه یه ذره خوشگل موشگل باشی خارت
گا*****.
- این فاطی قلمبه زنه حسین باتریساز بود که تو
محله ما میشست که بعد از مردنش زنش خونش میکنه شیره کش خونه خیلی هم زنه جلبی یود
یه دفه کلانتری میریزه تو خونش یه لول تریاک از این میگیره اینم میره بالا پشته
بومه خونش میگه یا یه لول تریا من میدین یا خودمو میندازم پایین. آخر سرم یه لول
تریاکش گرفت خودش انداخت پایین علیل شد و لی یه لول گرفت. یه شب رفته بودم ابن
بابویه دیدم این نشسته داره گریه میکنه دستشم خونیه گفتم چته گریه حرومزاده پاشو
ببرمت دکتر که دیدم کنارش رده خونه آقا ما این رده خون گرفتیم رفتیم رسیدیم به یه
قبر دیدیم خون از کناره این قبره زده بیرون پلیس اومد دورشو ححصار کشید گفت جسد
تازست هیچی بعدن دیگه صداشو در نیاوردن که قضیه چی بود.
اینایی که روزی یه بار ج*ق میزنن بعد پشتبندش میرن غسل میکنن با همون غسل نماز میخونن به لحن عرب و با همه تعقیبات از جمله نافله و امثالهم.
- شراپنل (گلوله افشان) توسط یک انگلیسی به همین نام اختراع شد. شما دلتان نمی خواهد چیزی به اسمتان نامگذاری شود؟
- آخه این سکسبازی و گلفبازی دیگه چه کاریه، اصلا برای چیه؟ (یک جهانگرد مریخی
- پروانه مسین/ آیینهوار! برپا نشستهبود در پهنه لجن/ و هر دو روی آن / خطی بود/ خطی به سوی پوچ. خطی به مرز هیچ/ از هم گریختیم/ بر خط سرنوشت/ خونابه ریختیم
- زنی قطعه قطعه میکند/ کنار آزالههای نهاده به گلدان/ ماهی دودی را
- بانگی سر میدهم/ صدای مرا بشنو/ سرزمین/ سرتاسر/ بانگی سر میدهم/ بشنو/ من زنده خواهم ماند. (از قبیله تتون سو)
ملكالشعرا بهار از يك نفر كه به «حاجي قيطوني» معروف بوده مقداري پنير خريد اما پنير فاسد از كار درآمد. شاعر از لجش اينگونه سرود:
از پنيرِ شورَت اي حاجي، مزاجم گشته يبس
دور از ريش سفيدت، همچو قيطون ريدهام
در زندان شهرباني هم سرودهاست كه:
بگرفتم آفتابه كه گيرم رَهِ مبال
آژان گرفت راهم و گفتا اجازه نيست
گفتم تو تا اجازه فراز آري از رييس
من ريدهام به خويش، بگفتا كه چاره چيست
ياران نظر كنيد كه جز من به روزگار
آن كس كه بي اجازۀ دولت نريده كيست؟
در ذَمِّ «حاجيِ ارزنفروش» هم گفته:
گو زِ من بر حاجيِ ارزنفروش
ار زنت را ميفروشي ميخرم
چيزهاي ديگري هم گفته كه خواستيد خودتان برويد بخوانيد.
این منم
یک چوبرختی
تنها در گنجهای فراموششده
و خسته از باری که بر دوش دارم
هر که آمد
باری از دوش خود برداشت و به من داد
و سبکبال مرا به حال خود رها کرد
و حالا من شدم
حمال خاطرات
خاطراتی خوشجنس که به سادگی نمیپوسند
و کمرم را خم میکنند
این منم
یک چوبرختی
تنها در گنجهای فراموششده
یاد میخورم و باد میدهم
بادی که بوی گندش جهانی را از من میراند
بادی که بوی نا میدهد
بوی کهنگی
ماندگی
خستگی
این منم
یک چوبرختی
تنها در گنجهای فراموششده
منتظر آنروزم که کسی پیدا شود
در این گنجه را باز کند و بگوید:
آه...یک مشت زباله
و دعوتم کند به یک آتشبازی کوچک
با کمال میل دعوتش را میپذیرم
و به او ضمانت میدهم
از خاکسترم هیچ گهی زاده نخواهد شد
نوعي از كمال بود آنچه او ميجست
وَ شعرهاي ابداعيِ او چه آسان فهميده ميشد
حماقت بشري را همچون كف دستش ميشناخت،
و به ناوگانها و لشكرها علاقۀ فراوان داشت.
وقتي كه ميخنديد سناتورهاي محترم ريسه ميرفتند،
و آنگاه كه ميگريست كودكان در خيابانها ميمردند.*
*شعري از ويستان هيو اودن(Wistan Hugh Auden)، ترجمۀ مراد فرهادپور؛ ارغنون؛ فصلنامۀ فلسفي ادبي فرهنگي، زمستان 1377، شمارۀ ۱۴، ص ۲۳۲.
- خب برایتان
یک خبر خوش دارم و یک خبر بد، خبر بد این است که مریخیها به زمین نشستهاند و
حالا در هتل بزرگ آستوریا اقامت دارند. خبر خوش این است آنها فقط مردان، زنان و
کودکان بیخانمان از همه رنگ را میخورند و بنزین پس میدهند.
- الان تفنگها
را زمین میگذاریم و/ میرویم تریا نسکافه میخوریم/ و گور پدر بیپدر پاسبانهای
سبیلو/ گور پدر قطعنامه ۵۴۴
- (یک تصویر)
پسر توی خیابان راه میرود. روی زمین سیگاری نیم سوخته میبیند. ماتیکی است، قبلا
کسی (شاید دختری) آن را کشیده. پسر سیگار را برمیدارد و ادامه آن را میکشد.
- ترمزی/ با
زوزهای از چرخ/ و توقف/ تا سگی از عرض راهی با تانی بگذرد/ و هم او با بمب/ قارچ
میرویاند در اقلیمی که میروید از آن مشتی و فریادی
- ترحمی
جویده شده/ ما چنینیم؛ ترحمی جویده شده، جویده شده، جویده شده/ جویده شده، ترحمی
جویده شده/ کلاغی نامیرا
(اعتراف میکنم
پست داغونی بود. یه مشت کلمه بیربط به هم گذاشتم کنار هم.)