تبليغاتX
دوشنبه سی ام مهر 1386
آن وقت كه شاهد بودي يك شفتالو ندادي*

يك مخلوطي از سردرد و ملال و سايه-‌آفتابِ پاييزي بود و من ولو شده‌بودم روي تخت. چنگ انداختم و اولين كتابِ آن حوالي را برداشتم؛ مقالاتِ شمسِ تبريزي. چند جمله‌اي از كتاب مرا به فكر فرو برد كه چرا محمود‌خان گفت ما در ايران همجنس‌گرا نداريم؟ اگر نداريم چرا برايش مجازات داريم؟ شايد هم منظورش اين بود كه كاري كرده‌ايم تا به نظر نرسد داريم. بالاخره در مورد پديده‌اي كه وجود داشته و دارد اين بلاهت چه دليلي مي‌تواند داشته‌باشد؟ وَ البته دليل نمي‌خواهد؛ مگر اين روزها از اين نوع بلاهت‌ها كم مي‌بينيم و كم مي‌شنويم؟ مگر براي آن‌ها دليل دارند كه براي اين يكي داشته‌باشد. ديدم لازم نيست خود را رنجه كنم و تن را از آن ملال پاييزي بيرون بكشم؛ همان كتاب براي اثبات وجود همجنس‌خواهي و عمق آن در فرهنگ و تاريخ ايران كافي بود. كساني كه با متون فارسي سر و كار دارند و به تاريخِ اجتماعيِ ايران سرك كشيده‌اند از وفور انديشۀ همجنس‌خواهي كه به شكل‌هاي گوناگون ديده مي‌شده با‌خبرند. آن سابقه، بعيد است به يك‌باره در فاصلۀ سئوالي و جوابي در كلمبيا يونيورسيته محو شود. وَ گيرم كه امروز آن انديشه كمرنگ‌تر از سابق است1، بيشترين تأثير در اين كم‌رنگي را شايد كشفِ حجاب و مدرنيته و ورودِ زن به خيابان داشته‌است وگرنه قوانينِ اين سي‌ساله در اين مورد بيشتر پنهان‌كار بوده‌اند تا از بين برنده. اين جمله‌ها را صرفاً از اين جهت بخوانيد كه چيزي و انديشۀ چيزي وجود داشته‌است، اينكه كه گفته و چرا گفته به بحث ما مربوط نيست. مهم اين است كه هر جمله خبر از وجود چيزي مي‌دهد: 

- ... هرچند گفت كه در اين خانۀ ما بخسب گفتم كه محلّه تهمت نهند. زن باجمال و پسر باجمال. من البته گفتم نخواهم كه تهمت نهند.2

- شيخ ابومنصور را پسري بود سخت باجمال. جواني را دل به او رفته ‌بود و شيخ واقف بود ... .

- آخر آنكه طالب و عاشقِ زني بود يا اَمرَدي3، نه دكان شناسد نه شغل نه كار.

- روي نهاد باز به تبريز. از زود بازگشتنِ او اهل تبريز گفتند كه او قطعاً از براي فلان پسرِ شاهد4 مي‌آيد.

- ... در عقبِ آن شيخ فلان اَمرَد برسيد، سلامش كرد، خدمتش كرد5 ... .

- گفتم كه تَجَمُّش6 بر رويِ خوب خوشتر كه با زشتروي. گفت نه، كه با خيالِ خوبروي نيز. گفتم آن يكي مولَع7 بود به لواطه8 وليكن مرا با او از روي اهليّت خوش بودي. مردِ اهل بود. حكايت كرد كه اتفاق‌ افتاد كه يكي را آوردم هيچ انزال نمي‌افتاد. ديگري كه وقتي ديده بودم، چون خوب ياد كردم تا انزال افتاد.

- ... بر چشمت بوسه دهم؟! آن وقت كه شاهد بودي يك شفتالو9 ندادي.

 

 

 

پي‌نوشت---------------------------

*اين مطلب، همراهِ يك كارتون، در وبلاگِ كليله و دمنه نيز وجود دارد.

۱- و از كجا كه كمرنگ‌تر شده‌باشد، وقتي نه آماري وجود دارد و نه اجازۀ ابرازِ وجود به همجنس‌گرايان داده مي‌شود، چگونه مي‌توان از وجود آن‌ها باخبر شد؟ شايد آقاي احمدي‌نژاد به‌همين دليل گفته‌است در ايران همجنس‌گرا وجود ندارد!

۲- اين جمله و جمله‌هاي بعد، از مقالاتِ شمسِ تبريزي نقل شده‌است.

۳- اَمرَد، بي‌مو، بي‌ريش، ساده‌ رو، جوان، پسرِ بدكار، مفعول.

۴- شاهد؛ در اينجا منظور مردِ خوبرو، محبوب و معشوق است.

۵- منظور اين است كه شيخ به آن امرد سلام داد و خدمت كرد.

۶- تَجَمُّش، عشق ورزيدن، مغازله كردن.

۷- مولَع، حريص، آزمند.

۸- لواطه؛ درآميختن با امرد، لواط، غلام‌بارگي، شاهدبازي؛ در حديقۀ سنائي مي‌خوانيم كه «بشود لامحاله دهر خراب / چون لواطه كنند در محراب».

۹- شفتالو، بوسه.

+ نوشته شده در 16:2 توسط فیلیپ کاسل.
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
دليلي براي خدا نبودن

- گوز، ضرطه، تيز؛ بادي كه با صدا از دُبُر خارج شود.

- گوزِ گلو: آروغ.

- گوز به ريش: فحشي است مردان را.

- به گوز گوز افتادن: گير افتادن؛ دست‌پاچه شدن.

- گوزِ دست‌پاچه: آدمي كه تكليفش روشن نيست؛ آدمِ سرگردان.

- گوز معلق شدن: گوز پيچ شدن؛ پرت شدن از جايي و با سر به زمين خوردن؛ سكندري رفتن.

- گوز گند/گند گوز: سخنان لاف و گزاف و هرزه؛ خاقاني گويد: «حاسد چو بيند اين سخنانِ چو شير و مي / سركه نمايد آن سخنِ گوز گندِ او».

- نچسين! كتك و كتك‌كاري ميشه. بگوزين! خنده و خوشحالي ميشه.

- پسركِ مو سياه گفت: «مو زردي! مو زردي! دورِ گوزم بگردي». پسركِ موطلايي پاسخ‌داد: «مو سيا! مو سيا! وقتِ گوزم زود بيا».

- هيچ‌كدام از ما نمي‌توانيم خدا باشيم، چون حداقل يك‌بار گوزيده‌ايم.

+ نوشته شده در 9:57 توسط فیلیپ کاسل.
شنبه بیست و هشتم مهر 1386
ریاضیات و خودشناسی

مولُوي(‌‌‌Molloy) مي‌گويد:

«‌زمستونا خودمو تو روزنامه‌هاي تاريخ‌گذشته مي‌پيچيدم. ضميمۀ ادبي تايمز خيلي خوب بود؛ عايق و با‌دوام؛ گوز هم كاري باهاش نمي‌كرد. دست خودم نيس. با كوچيك‌ترين حركتي گوز از كونم دَر‌ميره. يادآوري اين قضيۀ خصوصي با اين‌كه حالمو به‌هم ميزنه بعضي وقتا یک اجباره. يك روز همشونو شمردم. سيصد و پونزده تا در نوزده ساعت؛ بيشتر از شونزده تا گوز تو هر يك ساعت [...]. باورنكردنيه. گندش بزنن. اصلاً كي گفته من گوزو هستم. از همون اول نبايد درباره‌اش چيزي مي‌گفتم. واقعاً عجيبه كه رياضيات اين‌همه تو خودشناسي به درد آدم مي‌خوره»*.

 

 

 

* ساموئل بكت، مولوي.

+ نوشته شده در 16:16 توسط فیلیپ کاسل.
جمعه بیست و هفتم مهر 1386
مکالمه عاشقانه(2)
- آخه تو چرا اومدی تو زندگی من؟واقعا چرا...؟
- اومدم سطح سلیقه‌ت رو بالا ببرم.
-ریـدی
- آره خدایی...ریـدم...
+ نوشته شده در 2:12 توسط .
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
حكايت آن‌روز كه ما را بادي مخالف در شكم پيچيدن گرفت
از يادداشت‌هاي روزانه، 8/1/83

... سه‌شنبۀ گذشته كه چهارم فروردين بود دار و دستۀ ابيانه راه افتاد به سمت محلات، در ادامۀ طرحِ مسافرت‌هاي يك‌روزه. اين طرح فعلاً شروع خوبي داشته و البته صد در صد متكي به اتومبيل منوچهر بوده‌است. از اواسطِ سفرِ محلات، اسهال به سراغ من آمد و جايي داشت به نام سرچشمه كه تفرج‌گاه بود و قابلِ تحمل و عيد بود و شلوغ، اما توالت‌ها بي‌نهايت كثيف و درها بدون قفل و صفي براي دفع. با بدبختي چند بار رفتم آنجا. بار آخر دو نفر ايستاده‌بودند و به صداي گوزهاي مردم هِرهِر مي‌خنديدند و خنده‌دار هم بود واقعاً. به فكر افتادم كه ذهن به كجا‌ها كه نمي‌رود و تن چه ناتواني‌ها كه ندارد. يك قوۀ زيبا‌شناسي و  يك انبانِ ان. ذهني كه به آسمان پر مي‌كشد و تني كه معدنِ كثافت است. كجا بود كه مي‌خواندم؟ چيزي به اين مضمون كه انسان در آن لحظه‌اي كه مي‌خواهد ادعاي خدايي كند متوجه پايين‌تنه‌اش مي‌شود و از اين ادعا منصرف. وَ در آن كثافت‌خانه، من چه تلاش‌ها كه نكردم براي عدمِ بروزِ صدا و ... آلفرد به ياد آن حكايتِ گلستان افتاد كه يكي را از بزرگان بادي مخالف در شكم پيچيدن گرفت و الخ.

+ نوشته شده در 11:57 توسط فیلیپ کاسل.
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
زخمبندهاي سايه

گريزي نيست

از كوچه‌ها

از خيابان‌ها

سرانجام آن چاله پايت را خواهد جست

و زبانت آسفالت خوني را ليس خواهد زد

مرد سياه

با برق زنجير طلا و ساعت نقره و چوب بيسبالش

بالاي سرت است

يك ضربه

تمام

مغزت حتي ديگر

به جنين له شده تازه سقط شده‌اي هم نخواهد مانست

بايد كوچه را از دماغ و دهنت فين و تف كني

آن هنگام

كه چوب بيسبال موهايت را شانه زد

(جورج شرينگ)

+ نوشته شده در 21:16 توسط مك كيب.
شنبه بیست و یکم مهر 1386
پلاكت زير پنجاه و هفته

- ابتدا به شما بازديدكنندۀ محترم تبريك مي‌گويم، چرا كه بيست و چهار ساعت از درج مطلبِ قبليِ اين وبلاگ نگذشته  شما مي‌توانيد از مواهب نوشتۀ من برخوردار شويد.

- اگر بيش از يك راه براي انجام كاري وجود داشته باشد و يكي از آنها به فاجعه منجر شود، شخص از همان راه استفاده خواهد كرد.

- بذار بارون ماچت كنه.

- من شيزوفرني/ تنها هستم/ و احساس مي‌كنم/ كه هركس از راه مي‌رسد/ از من سواستفاده مي‌كند/ و هركه خيال مي‌كنم/ تا كنون با او بوده‌ام/ از من سواستفاده كرده است / آن صداها در سر من/ هرگز سكوت نمي‌كنند/ آنها/ آنها پر از جنجال و هياهواند. (تايگر ليليز) (در مورده مفهوم سواستفاده كردن در اين شعر صحبت زياده)

- اسكيموها همه عمرشان را بين يخ‌ها سر مي‌كنند اما هيچ تكواژه‌اي براي يخ ندارند. (كسافت گه)

(يك توصيه اخلاقي، اجتماعي، فرهنگي، ملي به دوستان: لطفن با زيدتان، جي افتان، دوسدخترتان، خانومتان، خانومي‌تان، نامزدتان و همراه مونثتان سوار مترو نشويد. جهنم، اگه شديد لطفن سعي نكنيد به شيوه گوشه-گارد از او محافظت كنيد.)‌

+ نوشته شده در 21:5 توسط مك كيب.
جمعه بیستم مهر 1386
یک مکالمه عاشقانه
-  ببین تو با من قهری؟
× نه.من فقط نمی‌خوام با تو رابطه داشته باشم.
-  پس از من بدت میاد؟
× نه.ببین اینایی که تو میگی یه خصومتی باهاش هست که اصلا در من نیست.یعنی نمیشه آدم با کسی قهر نباشه ازش بدش هم نیاد،ولی نخواد باهاش معاشرت کنه؟الان یعنی این هزار هزار آدمی که هر روز از کنار ما رد میشن و باهامون سلام‌علیک نمی‌کنن باهامون قهرن؟یا مثلا از ما بدشون میاد؟
- نه خب...ما اینا رو نمی‌شناسیم...
×  همین دیگه! ما اینا رو نمی‌شناسیم،پس فکر می‌کنیم ارزش وقت تلف کردن ندارند.حالا فکر کن تو یه نفر رو می‌شناسی و می‌دونی که ارزش وقت تلف کردن نداره.باز هم وقتت رو با این آدم تلف می‌کنی؟
- خب...نه...
×  حرف منم همینه.من از تو بدم نمیاد،باهات قهر هم نیستم.فقط تو این مدت شناختمت و می‌دونم ارزش وقت   تلف کردن نداری.حالا این که می‌شناسمت دلیل میشه که رابطه‌ام رو باهات ادامه بدم؟
- ...نه...
×  آفرین.کار دیگه‌ای نداری؟
- ...
× خدافز
+ نوشته شده در 17:12 توسط .
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
مارکس و نوه‌هاي كمدينِ او

- ابتدا به شما بازديدكنندۀ محترم تبريك مي‌گويم، چرا كه حالا بيش از بيست و چهار ساعت از درج مطلبِ قبليِ اين وبلاگ گذشته و شما مي‌توانيد از مواهب نوشتۀ من برخوردار شويد.

 

- كارل ماركس پدربزرگِ گروچو ماركس بود(شايعه = اهميت + ابهام).

 

- خروجيِ فارس‌نيوز بد جور مرا عذاب مي‌دهد. اين خبرگزاري كم‌كم دارد تبديل مي‌شود به كيهانِ خبرگزاري‌ها. اخبارِ اشتباه، مطالبِ غلط، شايعه وَ جفنگياتِ بي‌مناسبت يا تحليل‌هاي مغرضانه چيزي است كه در فارس‌نيوز با آن مواجهيم. حالا هم كه دوريس لسينگ برندۀ نوبلِ ادبي شده، فارس نيوز كشف كرده كه پير زن، ايراني‌تبار است. مادرِ لسينگ زماني او را روي خشت انداخت كه شوهرش در ايران مأموريتِ كاري داشت و بعد هم خانواده رفت جاي ديگر. حالا فارس‌نيوز به لسينگ(چون در ايران متولد شده‌است) مي‌گويد ايراني‌تبار. لابد با اين حساب كارل ماركس هم پدربزرگِ گروچو، چیکو، هارپو، گامو وَ زيپو ماركس(كمدين‌هاي معروف) بوده‌است چون همه ماركس بوده‌اند. محض خنده هم شده چند روز فارس‌نيوز را پيگيري كنيد. من كه هر روز پيگيرش هستم. خروجي خبرگزاري‌ها و رسانه‌ها، سگِ صاحبانِ آن‌هاست. چرا يك سگِ تعليم نديده نمي‌تواند به دروغ اداي درد كشيدن از خود درآورد؟ چون خيلي شرافتمند است؟ خير، چون تعليم نديده است. خروجيِ خبرگزاری فارس يك سگِ تعليم دیده امّا پر اشتباه است‌.

 

- يك جمله‌ از خبر شمارۀ 8607190214 و جمله‌اي از خبر شمارۀ 8607190198 خبرگزاري فارس:

«به گزارش خبرنگار ادبي فارس، دوريس لسينگ 22 اكتبر 1919 از پدر و مادري انگليسي در كرمانشاه ايران به دنيا آمد» نتيجه اينكه «دوريس لسينگ نويسنده ايراني ‌تبار كه در كرمانشاه متولد شده‌ است، برنده جايزه نوبل ادبي سال 2007 شد»!

 

- يك خبر سالم؛ خبر شمارۀ 10722-8607 ايسنا:

«دوريس لسينگ برنده‌ي جايزه‌ي نوبل ادبيات سال 2007 شد. به گزارش بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين نويسنده‌ي انگليسي به‌خاطر شغل پدرش سال 1919 در كرمانشاه متولد شد و تا حدود شش‌سالگي در ايران بود. سپس چندين سال در كشورهاي آفريقايي ساكن شد و از سال 1949 به اروپا رفت و هم‌اكنون در لندن زندگي مي‌كند. آكادمي ‌نوبل در سوئد لحظاتي پيش اعلام كرد، لسينگ كه تصويرگر تجربه‌ي زنانه است، به‌دليل شور و اشتياق، شك‌ورزي و قدرت بصيرت خود، تمدن تقسيم‌شده را مورد بررسي دقيق قرار داده است. لسينگ يك‌صد و چهارمين برنده‌ي جايزه‌ي نوبل ادبيات است، كه از سال 1901 راه‌اندازي شده است. اين جايزه سال پيش به اورهان پاموك - نويسنده‌ي ترك - و سال قبل از آن به هارولد پينتر - نمايش‌نامه‌نويس انگليسي - اهدا شد».

+ نوشته شده در 19:17 توسط فیلیپ کاسل.
چهارشنبه هجدهم مهر 1386
توفان و طوفان هر دو خرابكارند

- ابتدا به شما بازديدكنندۀ محترم تبريك مي‌گويم، چرا كه بيست و چهار ساعت از مطلبِ مك‌كيب گذشته و شما مي‌توانيد از مواهب نوشتۀ من برخوردار شويد.

- يكي از خواهران محترمه كامنت گذاشته‌‌بودند كه توفانِ ما چون طوفانِ ايشان نيست پس طوفان نيست. اين فكر ظاهراً درست است چون وقتي توفانِ ما «توفان» است نمي‌تواند «طوفان» باشد. خواهرم! علما مبحثي دارند كه به آن مي‌گويند «واژه‌هايي با چند صورتِ املايي». در آنجا مي‌گويند كه برخي واژه‌ها ضبطشان مختار است. يعني «طوفان» را اگر «توفان» بنويسيد چيزي از خرابي‌اش كم نمي‌شود ليكن «ان» را اگر «عن» بنويسيد جايز نيست چون هم رنگ و بويش بی‌دليل زیاد مي‌شود هم غلظتش!

عرفا كه از بيخ عرب هستند و مدام مي‌خواهند حرف و گفت و صوت را بر هم زنند در اين باب نظر ديگري دارند. گويند مهم اين باشد كه قرمه‌سبزي مزۀ قرمه‌سبزي دهد. سالك، كار نبايد داشته‌باشد به اينكه قرمه‌سبزي را با قاف مي‌نويسند يا غين.

- در خبر است از دكارت عليه‌اسلام كه گفت: «ميان مردم عقل از هر چيزي بهتر تقسيم شده‌است چه هر كس بهرۀ خود را از آن چنان تمام مي‌داند كه مردماني كه در هر چيز ديگر بسيار ديرپسندند از عقل بيش از آنكه دارند آرزو نمي‌كنند»*.

- «پس حقيقت چيست؟ لشكري متحرك از استعاره‌ها، مجازهاي مرسل،  انسان‌گونه انگاري‌ها وَ در يك كلام، مجموعه‌اي از مناسباتِ انساني كه به طرزي شاعرانه و بليغ تقويت، دگرگون وَ آرايش شده‌باشند و پس از كاربرد بسيار در نظر مردمان، استوار، مرسوم وَ اجباري جلوه مي‌كنند؛ حقيقت‌ها آن پندارهايند كه از ياد برده‌ايم كه پندارند؛ استعاره‌هايي كه فرسوده و بي‌خاصيت شده‌اند؛ سكه‌هايي كه نقش آن‌ها از ميان رفته وَ ديگر نه چونان سكه، بل به‌عنوان فلز به آن‌ها نگريسته مي‌شود».**

- وَ اينجاست كه فيلسوفِ ما زنجير پاره مي‌كند: «انواع زيادي چشم وجود دارد(حتي ابوالهول هم چشم دارد) و از اين رو انواع بسيار زيادي "حقيقت" وجود دارد وَ از اين رو حقيقتي وجود ندارد»***.

 

 

 

*دكارت، گفتار در روش.

**نيچه، دربارۀ حقيقت و دروغ به معناي فرا اخلاقي.

***نيچه، خواست قدرت؛ قطعۀ 540.
+ نوشته شده در 15:0 توسط فیلیپ کاسل.
سه شنبه هفدهم مهر 1386
هرمونوتيك كيس

فيلم سينما پاراديزو: كشيش صاحاب سينما همه صحنه‌هاي بوسيدن و كلن معاشقه و اينارو از فيلمايي كه توي سينماش پخش ميشه حذف ميكنه

توي يه سكانس از سينما پاراديزو وقتي فيلم قبل از بوسيدن دو نفر قطع ميشه يكي توي سينما شاكي ميشه و داد ميزنه: بيست ساله دارم ميام اين سينما نديدم دو نفر همديگرو بوس كنن

حالا اين بايد راجبه سينما و صدا و سيماي خودمون بگيم: بيست و خورده‌اي ساله تو اين مملكت ميرم سينما و از صدا و سيماش فيلم ميبينم تا حالا نديدم دو نفر همديگرو بوس كنن

(منظور از بوس كردن بوسه حاج آقاي فيلم بر پيشوني يه بچه جقله نيست منظور فرنچ كيسه گلزار و مهناز افشار يا مثلن هانيه توسلي و علي نصيريانه)(در اين نوشته عدم علامت گذاري و دوري از زبان معيار عمديست)

+ نوشته شده در 15:0 توسط مك كيب.
سه شنبه هفدهم مهر 1386
قضیۀ سن‌لورنزو و شايعۀ توفان

وبلاگ نويسي يه جور كرمه مث كرمِ كون

يا مث كك وقتي ميوفته به تنبون

وقتي وول ميخوره تو اقصي‌نقاطِ ما‌تحت

اگه كامپيوتر نباشه كارِت زار ميشه و سخت

مي‌گردي يه كامپيوتر دست و پا مي‌كني

مطلبو كه نوشتي و خلاص شدي شكر خدا مي‌كني

اما آقا كرمه يا خانوم كرمه دوباره برمي‌گرده

مي‌گه برو ببين كامنتا چن تاس؟ زوجه يا فرده؟

اگه كامنت باشه كه عروسي مي‌شه و شادي

اگه نباشه دچار مي‌كنه آدمو به افسردگي زيادي

بعضي وقتام آقايون و خانوماي بلاگ نويس

كلاً تو مودش نيستن حالا تو هي بگو بنويس

وگرنه اگه حسّش بود دست ما رو مي‌شكستن

فقط خودشون مي‌نوشتن و راه ترقي رو به رومون مي‌بستن

حالا توي اين سن‌لورنزوي بي‌پير شده

نه توفان قراره بياد نه كسي از نوشتن سير شده

فقط خبر رسيده كه مك‌كيب تو زندونه

باكونون هم كه فيل بود معتاد شده و حالا فنجونه

منم كه فيليپم چند ساله افسردگيِ مزمن دارم

چسبيدم به اينجا و دست از سرتون بر نمي‌دارم

الانم مي‌خوام لبّيكِ حق را اجابت بكنم

دنيايي را از شرّ ِ اشعار خودم راحت بكنم
+ نوشته شده در 2:13 توسط فیلیپ کاسل.
یکشنبه پانزدهم مهر 1386
از تأملات فيليپِ فيل‌افكن در حمّام

برانژه* گفته «من زندگي مي‌كنم تا نغمه بسرايم. اي خداوندگار من! چنانچه مرا از آن منع كني نغمه خواهم سرود تا زندگي كنم».

ابتدا به‌نظر نمي‌رسد برانژه چيز خاصي گفته‌باشد امّا چيز خاصي گفته. او به يكي از روش‌هاي اساسيِ مقاومت در برابر موانع اشاره كرده كه اگر شرارت‌بار باشد يكي از شیوه‌هاي اصلي دو دوزه بازي و تبه‌كاري خواهد‌بود. عرض مي‌كنم چگونه:

 

من زندگي مي‌كنم تا X + فعل تام اول شخص مفرد،

پس آن‌گاه اگر نگذارند:

X + فعل تام اول شخص مفرد تا زندگي كنم.

نتيجه اينكه،

X + فعل تام اول شخص مفردِ مربوط به آن، دلخواه من است در هر حالي كه زنده‌باشم.

 

مثلاً:

من زندگي مي‌كنم تا سرت كلاه بگذارم. پس اگر جلوِ مرا بگيري سرت كلاه مي‌گذارم تا زندگي كنم.

 

يا ...

 

 

 

*Béranger شاعر فرانسوي مكتب رمانتيسم معاصر ويكتور هوگو.

+ نوشته شده در 3:13 توسط فیلیپ کاسل.
شنبه چهاردهم مهر 1386
ریـاکاران جهان متحد شوید
- ای بابا مفاتیح رو خونه جا گذاشتم...حالا جوشن کبیر رو چیکار کنیم؟
- مگه حفظ نیستی؟
+ نوشته شده در 12:19 توسط .
جمعه سیزدهم مهر 1386
بر طبل بي عاري

ونه‌گات مي‌گه: از نقطه-ويرگول استفاده نكنيد. آن‌ها دو‌جنسي‌هاي مبدل پوشي هستند كه اصلا و ابدا معني و مفهومي ندارند. فقط نشان مي‌دهند كه شما دانشگاه ديده‌ايد.

ونه‌گات مي‌گه: در داستان سيندرلا فرشته نجات دخترك ظاهر مي‌شود. جوراب شلواري و ريمل و وسيله‌ي نقليه‌اي در اختيار ش مي‌گذارد تا او خودش را به مهماني برساند

ونه‌گات مي‌گه: هيچ دلم نمي‌خواست زنده باشم و روزي را ببينم كه سه نفر از قدرتمندترين آدم‌هاي دنيا اسمشان باشد: بوش (بوته)، ديك (عورت مرد) و كالين (روده بزرگ)

ونه‌گات مي‌گه: ما براي علافي به كره‌ي خاكي آمديم. هركسي جز اين گفت چرت گفته

ونه‌گات مي‌گه : تو تو هم عرب‌ها را ابله فرض مي‌كني؟ آن‌ها بودند كه ارقام و اعشار را به ما ارزاني داشتند. ببين مي‌تواني با اعداد رومي تقسيمي دور و دراز انجام دهي؟

(ونه‌گات چيزهاي باحاله ديگه‌اي هم گفته)(اگه فشم نمي‌دادين تا ابد اينجا متن كتاباي ونه‌گات مي‌نوشتم، البته راهه بهترش اينه كه گمشيد بريد كتاباشو بخونيد)

+ نوشته شده در 14:47 توسط مك كيب.
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
آلت

1- آلت: ابزار، افزار؛ آلات تنفس، آلات تناسل، آلات جارحه، آلات دفاع،‌ آلات شكم، آلات صوت، آلات لهو، آلات موسيقي ... .

2- بسياري از مردم فرنگستان را اگر مجبور كنيد بگويند «حالت»، بعد از كلي زور زدن مي‌گويند «آلت». روزي «آقاي بهبودي» به «ابوالقاسم حالت» رسيد و براي اينكه حال او را بگيرد به سياق فرنگي‌ها پرسيد: «حال موسيو آلت چطور است؟». ابوالقاسم حالت بي‌درنگ پاسخ داد: «رو به بهبودي». 

3- برخي رجال از آلات رجوليّت فقط آلتش را دارند.

4- محسن نامجو كه به‌طور زور‌ چپان قرار است باب ديلن ايران باشد در يكي از ترانه‌هايش مي‌گويد «هستي از ما آلت خورده، ما از هستي» كه آلت خوردن ما از هستي پذيرفتني‌است امّا آلت خوردن هستي از ما بعيد.

 

+ نوشته شده در 20:5 توسط فیلیپ کاسل.
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
هدف شما در فلسفه چيست؟

123- مسألۀ فلسفي اين شكل را دارد: «نمي‌دانم از چه راهي بايد بروم».

309- هدف شما در فلسفه چيست؟ - نشان دادن راه خروج از بطري مگس‌گير به مگس.*

 

 

*ويتگنشتاين؛ پژوهش‌ها

+ نوشته شده در 16:4 توسط فیلیپ کاسل.
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
آن‌گاه خويشتن را در هيئت جواني ...

آن‌گاه خويشتن را در هيئت جواني نيكو‌سيما بر مريم عرضه‌كرد. چون در قفا نگريست اسرافيل و ميكائيل و عزرائيل را در صف، ژتون به‌دست بديد. انديشيد كه نتوان‌ گفت پدر، پسر، ارواحِ مقدس. پس بر مريم رحمت وَ بر صف غضب‌بكرد.*

 

*انجيل سنتاروس، باب آخيش

+ نوشته شده در 2:26 توسط فیلیپ کاسل.
سه شنبه دهم مهر 1386
روایت اول

باکونون متولد ۱۸۹۱ بود.سیاه‌پوستی بود که در جزیره توباگو،یکی از مستعمرات بریتانیا و پیرو کلیسای اسقفی به دنیا آمده بود.اسمش را گذاشتند لایونل بوید جانسون.او کوچکترین فرزند از شش فرزند یک خانواده‌ی ثروتمند بود.باکونون جوان در مدارس وابسته به کلیسا تحصیل کرد،دانش‌آموز خوبی بود و بیش از هر چیز به مراسم مذهبی علاقه‌مند بود.

در ۱۹۱۱ لایونل بوید جانسون چنان اندیشه‌های جاه‌طلبانه‌ای در سر داشت که تنها با قایقی یک‌دکله به نام دمپایی بانو عازم سفر دریایی از توباگو به لندن شد.هدفش ادامه تحصیل بود.در مدرسه اقتصاد و علوم سیاسی لندن ثبت‌نام کرد.جنگ جهانی اول تحصیلاتش را نیمه‌کاره گذاشت.او وارد پیاده نظام شد و با افتخار جنگید.در دومین عملیات ایپر با گاز مسموم شد.دو سال در بیمارستان بود و بعد مرخص شد.

این‌بار به قصد وطن،به قصد توباگو،تنها با دمپایی بانو راهی شد.فقط هشتاد مایل با وطن فاصله داشت که یک زیردریایی آلمانی قایقش را متوقف کرد و آن را جستجو کرد.سربازان آلمانی او را زندانی و از قایق کوچکش برای تمرین نشانه‌گیری استفاده کردند.زیردریایی هنوز روی آب بود که ناوشکن انگلیسی ریـوِن آن را تصرف کرد.

جانسون خواسته یا ناخواسته سال‌ها به سفرهایش ادامه داد تا اینکه در ۱۹۲۲ برای فرار از تندباد به پورتوپرنس هائیتی پناه برد.کشوری که در آن زمان نیروی‌دریایی ایالات‌متحده آن را اشغال کرده بود.آنجا با یک سرباز فراری باهوش،خودآموخته و ایده‌آلیست نیروی دریایی به نام ارل مک‌کیب آشنا شد.مک‌کیب سرجوخه بود.تازه بودجه‌ی بازسازی گروهانش را دزدیده بود.به جانسون پانصد دلار پیشنهاد کرد تا او را به میامی ببرد.

آن دو نفر به قصد میامی راهی دریا شدند.

اما توفان کشتی را به سمت صخره‌های سن‌لورنزو برد.کشتی واژگون شد.جانسون و مک‌کیب لخت مادرزاد توانستند تا ساحل شنا کنند.

این که چگونه او باکونون نام گرفت بسیار ساده است.تلفظ جانسون در انگلیسی با لهجه‌ی جزیره‌ی سن‌لورنزو می‌شود باکونون.

تصادفا کمی بعد از آنکه جانسون،باکونون شد،قایق نجات کشتی درهم‌شکسته‌اش در ساحل پیدا شد.بعدها به قایق رنگ طلایی زدند و آن را تختخواب رئیس امور اجرایی جزیره کردند.افسانه‌ای هست که باکونون آن را ساخته و می‌گوید که وقتی پایان دنیا نزدیک شود،قایق دوباره بر آب روان خواهد شد.

+ نوشته شده در 16:35 توسط راوی.
دوشنبه نهم مهر 1386
مرگي چنين

- اون وقت كه زن‌ها/ آينه‌شونو با خودشون نبرن/ هرجا كه ميرن/ شايد بتونن با من/ راجع به آزادي/ گپ بزنن ...

- زنان در آفرينش ناتمامند/ ازيرا خويش‌كام و زشت نامند

- يكي گفت كسي را زن بد مباد/ دگر گفت زن در جهان خود مباد

- استثنا قاعده را باطل مي‌كند.

- اگر از عرض خيابون گذشتي و ماشين زيرت نكرد خيلي خوشحال نشو چون قراره كسي درست اون طرف خيابون جيبت بزنه، خوشگله.

- مردم احمق مستحق چيزهاي احمقانه، مردم باهوش در حال فريب يكديگر و بعد خودشان.

- به من فكر مي‌كني/ همان قدر كم/ كه من فكر مي‌كنم/ به تو؟

- بر نسيم شناورند/ پرهاي من/ هي‌يه! (از قبيله «چيپه‌وا»)

+ نوشته شده در 22:33 توسط مك كيب.
یکشنبه هشتم مهر 1386
Naked Lunch

- و اما كليساهاي تعطيل شده‌ي استالين و معابد چيني امروز: گويا اين‌طور سركوب مذهب را با گفته كارل ماركس كه «كه دين افيون توده‌هاست» توجيه مي‌كردند. اين گفته‌ي ماركس به سال 1844 برمي‌گردد، زماني كه ترياك و مشتقات آن تنها مسكن موثر و در دسترس همگان بود. خود ماركس هم آن استفاده كرده بود. از تسكين موقتي كه اين داروها به‌اش مي‌دادند راضي بود. او فقط مي‌خواست اين واقعيت را بگويد كه دين هم مي‌تواند براي كساني كه دچار فشارهاي اقتصادي و اجتماعي هستند تسكيني باشد وگرنه قصد محكوم كردن دين را نداشت. اين جمله يك واقعيت عادي بودنه يك حكم قطعي.

(ميزان خركيف شدنم بعد از خوندن اين جملات ونه‌گات قابل گفتن نيست.آيا اين خركيف شدن من سندي بر كمونيست بودن منه؟)(راستي اين اولين پست غير جمله‌سازي منه.)

+ نوشته شده در 19:43 توسط مك كيب.
شنبه هفتم مهر 1386
فوما
- با ترس/ يا با ريش گرو گذاشتن/ دموكراسي دس نمي‌آد/ نه امروز نه امسال/ نه هيچوقت خدا.

- راسي راسي مكافاتيه/ اگه مسيح برگرده و پوسش مثه ما سياه باشه‌ها/ خدا مي‌دونه تو ايالات متحده/ چن تا كليسا هس كه اون/ نتونه توشون نماز بخونه.

- لنگستون هيوز Langston Hughes

- كوكوشي همراهش را صدا زد:
- اوشين؟
- بله
- اوشين؟
- بله؟
- اوشين؟
- بله
- از اينكه نام تو را صدا زدم معذرت مي‌خواهم اما در حقيقت اين تو هستي كه بايد معذرت بخواهي.
+ نوشته شده در 23:14 توسط مك كيب.
جمعه ششم مهر 1386
توهم اینترنتی

ساعت ۲:۳۰ نیمه شب کامپیوتر رو خاموش می‌کنم و میرم می‌خوابم.تو خواب و بیداری دارم با یکی چت می‌کنم.طرف اصلا قابل کنترل نیست.پشت سر هم تایپ می‌کنه.اصن فرصت جواب دادن بهم نمیده.بهش میگم:من همین الان می‌خواستم بخوابم که شما اومدی...باید برم..بای. و از مسنجر خارج میشم.میام کامپیوتر رو خاموش کنم...ولی اینکه خاموشه.همه چی رو چک می‌کنم.زل می‌زنم به کامپیوتر خاموش...آخرش بی خیال میشم و میرم می‌خوابم.

هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته که طرف باز میاد و شروع میکنه به چت کردن.میگم:خوابم میاد...یه وقت دیگه حرف می‌زنیم...خداحافظی می‌کنم و صفحه رو می‌بندم.باز میاد.نمی‌خواد بره.دیسکانکت میشم و میام کامپیوتر رو خاموش کنم...که خاموشه...قاطی می‌کنم.کابل کیس رو می‌کنم و میرم می‌‌خوابم.دلم خوشه که تموم شده...ولی نه.طرف دست بردار نیس.باز میاد و شروع می‌کنه...قاطی کردم...می‌خوام داد بزنم...می‌خوام سرمو بکوبم تو دیوار...نمی‌دونم باید چیکار کنم...بلند میشم میرم میشینم پای کامپیوتر خاموش و زل می زنم به مانیتور...

صبح همونجا رو صندلی از خواب پا میشم.جای دکمه های کیبورد روی صورتم مونده...

اتفاقات دیشب ثابت کرد که من الان دقیقا همون چیزی هستم که بارها راجع بهش بهم تذکر داده بودند.یک بیمار اینترنتی.و احتمالا باید کمی واسه خودم نگران باشم...

+ نوشته شده در 17:17 توسط .
سه شنبه سوم مهر 1386
تقديم به ازمه با عشق و نكبت
- اگر يك زامبي بد آدم را بگيرد، يا رويش گريه مي‌كند، يا نوشابه‌اش را كش مي‌رود يا استخوان‌هاي دخترش را مي‌شكند. دخترهاي زيادي توي ميدان، پشت پنجره‌هاي خانه نشسته‌اند و شوهر هم به اندازه كافي پيدا نمي‌شود.

- و تو زبان گوسفند را هيچ‌گاه نخواهي فهميد/ حتي اگر دشت/ حتي اگر طويله/ حتي اگر چوپان/ حتي اگر گوسفند/ باشي.

- آمبولانس هايكو: يك تكه فلفل سبز/ افتاد/ بيرون از ظرف سالاد:/ كه چي؟

- سپس به او گفتند: خداوندا، اينك دو شمشير. به ايشان گفت: كافي است. (انجيل لوقا، باب 22، آيه 38)

- انجمن بسيار پرشور دانايان بي‌مصرف.
+ نوشته شده در 23:25 توسط مك كيب.
دوشنبه دوم مهر 1386
جوان ناکام

مرد ۳۵ ساله‌ای می میرد.مجرد است.بساط قرآن و حلوا به پا می‌شود و اعلامیه‌ها می‌رود روی دیوار.اینجا نوشته جوان ناکام.خب. ۳۵ سال برای کام بردن از دنیا وقت کمی نیست.بستگی دارد کام را در چه ببینیم.

پسر ۲۵ ساله‌ای می‌میرد.متاهل است.قرآن و حلوا و اعلامیه...خبری از جوان ناکام نیست.یعنی او در ۲۵ سال به قدر کافی از زندگی کام برده؟خب...بستگی دارد کام را در چه ببینیم.

سوال:چه چیز باعث شد که مرد مجرد با ۳۵ سال عمر جوان ناکام باشد ولی آن‌یکی با ۲۵ سال نباشد؟

جوان ناکام عبارتی‌ست کنایی که در مورد افرادی به کار می‌رود که آرزوی هم‌بستر شدن با جنس مخالف را به گور برده‌اند.این بندگان خدا،شاید هر شب را با رویاهای خیس به صبح نرسانده باشند،ولی به هر حال پس ذهن‌شان به انتظار آن روز موعود بوده‌اند،که نصیب نشد.خدایشان بیامرزاد.از همینجا فاتحه‌ای نصار روحشان می‌کنم و از صمیم قلب امیدوارم وعده‌ی الهی محقق شده باشد و همین حالا که من اینجا دارم چرت و پرت می‌گویم، آنها با  حوری‌های مفت و مجانی بهشتی مشغول باشند.

از همه‌ی این حرف‌ها که بگذریم،من اصلا حس خوشی نسبت به این عبارت ندارم.معتقدم در بیست سالگی به اندازه‌ی بیست سال از زندگی لذت برده‌ام.معتقدم اگر همین فردا بمیرم،ناکام نمرده‌ام.

در همین راستا خواستم وصیت کنم که اگر در جوانی مُردم این عبارت کوفتی را در موردم به کار نبرند.اما مگر می‌شود؟بالاخره مردم یک‌جوری باید بفهمند که این جوان بدبخت در تمام عمر پربرکتش دست از پا خطا نکرده.جوان ناکام را حذف کنیم،جواب مردم را چطور بدهیم؟

خلاصه که چند روز فکر کردم و دنبال کلمه‌ی جایگزین گشتم.گشتم و گشتم و گشتم و گشتم...ولی پیدا نشد.آن عوضی شوخ‌طبعی که این کلمه را ساخته به همه‌جایش فکر کرده.جایگزین ندارد.کاری هم نمی‌شود کرد.در بهترین حالت می‌توانند جوان ناکام را حذف کنند و جلوی اسمم داخل پرانتز بنویسند:مرحوم در طول عمر با برکتش از آن عضو شریف فقط در جهت شاشیدن استفاده کرد... یا کوتاهتر:مرحوم هیچ‌وقت دست به اسلحه نبرد ...یا چیزهای شبیه این.

ولی خب...منطقی باشیم...نمی‌شود...این عبارت کوفتی هیچ‌رقمه جایگزین ندارد.

+ نوشته شده در 15:39 توسط .
یکشنبه یکم مهر 1386
papercut
- وقتي بزرگ شديم و به مدرسه رفتيم/ معلم‌هايي بودند كه هرطور مي‌توانستند/ بچه‌ها را آزار مي‌دادند/ با طعنه زدن به هركاري كه مي‌كرديم/ با لو دادن هر ضعفي/ كه بچه‌ها با دقت تمام پنهان كرده بودند/ اما در شهر، همه خوب مي‌دانستند/ وقتي معلم‌ها شب به خانه برمي‌گردند / زن‌هاي چاق و رواني‌شان/ آنها را چنان ميان انگشتانشان مي‌چلانند/ كه جانشان درآيد.

- تنها بودن ترسناك نيست، زياد بودن هم ترسناك نيست، دو تا بودن ترسناكه.

- من دوست دارم يك گربه مرده باشم/ چون نمي‌توان روي آن قيمت گذاشت.

- يك فيلم بلند يعني 24 دروغ در هر ثانيه.
+ نوشته شده در 21:14 توسط مك كيب.